همزاد





جمعه 3 مهر 88

از سمتِ اشیا و دیوارها

.
.
.
1
حالا تو نیستی و زمان برای من است که در این خلوتِ خودخواسته‌ی خوبِ خانگی بنشینم و مغزم را رها کنم به امان ِ خودش تا مثل ِ بچه‌ای بی‌قرار و تخس بدود لای گذشته‌های‌مان، بچرخد لای صحنه‌هایی که مثلِ کارتن‌های چیده‌شده روی هم در یک زیرزمین ِ مطرود، کنار ِ هم نشسته‌اند. بچرخد و از بین آن‌ها با هیجان و حسرت خاطره‌ای دست‌نخورده را کشف کند که این همه سال به خودآگاهِ ذهن‌ام نیامده بوده؛ بنشیند و ساعت‌ها آن را بگیرد دست‌اش و تمام ِ جزییات‌اش را زنده کند، از نو.

2
خوب بود که می‌شد گاهی ذهن را پاک کرد؛ نه از خاطره‌ها، که از حال-و-هواهایی که به خاطره‌ها چسبیده‌اند و با یادآوری ِ خاطره‌ها دوباره بیدار می‌شوند؛ حال-و-هواها و احساس‌های پیچیده‌ای که نام‌ناپذیرند و آدم را به گذشته‌های‌اش می‌دوزند و به آدم‌هایی که آن گذشته‌ها با آن‌ها به‌دنیا آمده. اگر می‌شد که پاک کردشان، آدم سبک‌تر می‌شد، شاید.

3
خانه بدون ِ تو خالی‌تر است و حالا من فکر می‌کنم به این که رابطه‌ی ما در فاصله شکل گرفته: در آن وقت‌ها که دور بودیم از هم و دیدارها تازگی ِ کشنده‌ای داشت و دل-وا-پسی‌ای که از تصور ِ ناخودآگاهِ لحظه‌ی خداحافظی می‌آمد. اما الان در این خانه‌ی با هم بودن، دیدن ِ هر روزه‌ی هم، حسی دارد شبیهِ لذتِ وقتی که شبی سرد به خانه برمی‌گردی و کلید می‌اندازی و در را باز می‌کنی و بویی جاافتاده و تسکین‌دهنده از سمتِ اشیا و دیوارها به تو خوشامد می‌گوید، گرم.

4
هی پسر! امروز سوم ِ پاییز است و تو در سفری و هوای بغل‌ات را کرده‌ام.
.
.
.



23:34 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه‌شنبه 17 شهریور 88

با کدام شیوه

.
.
.
با نزدیک شدن به پاییز چه می‌کنید؟

الف) سرما می‌خورم و از بینی‌ام آب می‌آید؛
ب) یاد بعضی چیزها و آدم‌ها در گذشته می‌افتم و چشم‌ام به سوزش می‌افتد؛
پ) ساعت‌ها به سقف خیره می‌مانم و زخم بستر می‌گیرم؛
ت) دچار افسردگی فصلی می‌شوم و دهان‌ام صاف می‌شود؛
ث) دچار جنون ادواری می‌شوم و مغزم تاب برمی‌دارد؛
ج) کلا جر می‌خورم.
.
.
.




22:15 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک‌شنبه 27 اردیبهشت 88

پسر ِ قاره‌ی فراموش‌شده

.
.
.
قاره‌ی فراموش‌شده‌ای هست در آب‌هایی دور، که هر آدمی در آن به جای اسم برای خودش یک شعر دارد؛ شعری در ستایش ِ تن‌اش. مثلا یکی اسم‌اش این است:
"دراز که کشیده باشی
انگشت‌های آدم می‌توانند
مثل ِ کسی که با پاچه‌های بالازده
در رودخانه‌ای با آب‌های سرد
راه می‌رود
از پاهای‌ات بالا بروند
تا به هیجان ِ آن دره‌ی پرماجرا برسند"


یا اسم ِ یکی دیگر:
"ناگهان نگاه کردن‌ات
سرمایی است
که صبحی آفتابی و تمیز
از روی تل ِ خیره‌کننده‌ی برف‌های دیشب-باریده
خیز بردارد به تن ِ آدم"

در این قاره آدم‌ها زیاد اسم ِ هم را نمی‌برند -- فقط آن وقت‌ها که وضعیتِ عاشقانه‌ای در جریان باشد. می‌شود که کسی چند اسم داشته باشد: پس برای عشق‍ ـبازی با او کافی‌ست او را به همه‌ی نام‌های‌اش بخوانی.
اما پسری هم هست در این قاره که نام‌اش شعری‌ست آن‌قدر بلند که هیچ‌وقت هیچ‌کس تمام‌اش نکرده. برای همین هم هست که کسی تا الان نتوانسته پسر را صدا کند، نتوانسته پیش ِ خودش به او فکر کند، با او رفاقتی به هم بزند، یا از او به دیگران چیزی بگوید: او را نمی‌شود خطاب کرد.
پسری که نام‌اش نبردنی‌ست، فتنه‌ی قاره‌ی فراموش‌شده است. این پسر با آدم‌های زیادی هم‌خ‍ ـوابه شده، با هر پسر و دختری که بدن‌اش را خواسته است، و این آدم‌ها طعم ِ تن ِ پسر را تا مرز ِ جنون و انفجار تجربه کرده‌اند. و فاجعه از همین‌جا شروع می‌شود: در او چیزی بی‌قرارکننده هست که باعث می‌شود آدم همه‌ی شب و روزهای بعد را در یادآوری ِ تب‌آلودِ هم‌آغوش‍ ـی‌اش بگذراند. آن‌ها که با او خوابیده‌اند برای فکر کردن به او شعری را که نام ِ اوست می‌خوانند به این امید که شاید تمام شود، اما توصیفاتِ تن ِ پسر به درازای راهی‌ست که به آن قاره می‌رسد: ابدی و پایان‌ناپذیر.
آن‌هایی که با او خوابیده‌اند جمعیتِ شکست‌خورده‌ای تشکیل داده‌اند و سودازدگی‌شان را با خود به جایی دور از مردم و آدم‌ها برده‌اند. آن‌ها روزها و روزها سرگشته در کناره‌ی اقیانوس راه می‌روند و با خودشان حرف می‌زنند، یا ساعت‌ها و ساعت‌ها با هم کنار ِ‌ آتش می‌نشینند و شعری را که‌نام‌اش است می‌خوانند؛ اما تقلای آن‌ها برای اسم بردن از او مثل ِ بلاهتِ کرم ِ ابریشمی است که بخواهد همه‌ی برگ‌های سبز ِ جنگلی گم‌شده را یکی‌یکی گاز بزند، یا مثل ِ وسواس ِ روس‍ ـپی‌ای که بخواهد همه‌ی هم‍ خوابه‌هایی را که داشته بشمرد. شده که حتا کسی از این جماعتِ در-به-در یک‌باره نعره بکشد و بدود و جایی نامعلوم گم بشود، یا که خودش را از صخره‌ای بلند به اقیانوس پرت کند.
این است عاقبتِ آن‌هایی که پابند می‌شوند.
این قاره کجاست؟ کدام راه به آن می‌رسد؟ کسی نمی‌داند. اما هر کسی ممکن است یک‌بار در زندگی گذارش به آن‌جا بیفتد. اگر این طور شد، یادتان باشد از نام‌های طولانی و صخره‌های بلند پرهیز کنید.
.
.
.
پی‌نوشتِ یک:
از نامی ِ عزیز، نویسنده‌ی وبلاگِ خواندنی ِ پسر ِ فهمیده، ممنون‌ام که دعوت‌ام را قبول کرد و یادداشتی به‌مناسبتِ روز ِ جهانی ِ مبارزه با هوموفوبیا در وبلاگ‌اش نوشت:
http://blog.frozenpla.net/?p=435
.
پی‌نوشتِ دو:
نوشته‌ی ذهن‌انگیز ِ حمید پرنیان درباره‌ی هوموفوبیای درونی‌شده‌ی هم‌جن‍ ـس‌گرایان ِ ایرانی را از دست ندهید:
http://zamaaneh.org/humanrights/2009/05/post_352.html




20:53 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 19 اردیبهشت 88

روزنه‌ای به فضای باز

.
.
.
گفت‌وگویی از من با رادیو زمانه در این‌جا:
http://zamaaneh.com/literature/2009/05/post_527.html
یا این‌جا:
http://zamaaneh.org/literature/2009/05/post_527.html

این گفت‌وگو به بهانه‌ی انتشار کتاب "قبیله‌ی پسرهای دربه‌در" انجام شد. کتاب را نشر افرا (در تورنتو) همراه با چند کتاب دیگر به‌صورت مجازی درآورده است. کتاب‌ها را در این‌جا ببینید:
http://www.ketabkhane88.blogfa.com
.
.
.




20:56 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 88

براده‌ها

.
.
.
از کوچه صدای گریه‌ی زنانه و مردانه می‌آمد. پرده را کمی کنار زدم: آدم‌ها دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا به آرامی می‌رفتند و آرام و بلند چیزهای نامفهومی می‌گفتند. بعضی‌ها زیر ِ بغل ِ کسی دیگر را گرفته بودند. دقت کردم، کسی سیاه نپوشیده بود. بعد چشم‌ام افتاد به پسر ِ همسایه که در را باز کرد و یک دست را تکیه داد به لبه‌ی دیوار و با دستِ دیگر به خاراندن ِ چیزش مشغول شد. اخم‌کرده، به جایی نگاه می‌کرد که آدم‌ها می‌آمدند. صورت‌اش را برگرداند و تفی انداخت و دوباره نگاه کرد...
(ادامه)
.
.
.




00:53 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 17 فروردین 88

یادآوری به خود - دو

.
.
.
لذت بردن از معمولی بودن ترسناک است.
[میان‌مایگی]
.
ما عاشق ِ آدم‌ها نمی‌شویم؛
ما عاشق ِ تصویری می‌شویم که از آدم‌ها در ذهن ِ خودمان می‌سازیم.
[وقتی از عشق حرف می‌زنیم]
.
آینده گذشته را می‌فراموشاند.
[امکاناتِ زبان ِ فارسی]
[آینده به مثابه‌ی دروغ ِ باورپذیر]

.
هیچ اتفاقی فاجعه نیست.
[...]
.
تحلیل‌ناپذیری دافعه می‌آورد.
[افسون‌زدایی از کاریزما]
.
بدترین چیز آن است که ندانی از نظر ِ آن که دوست‌اش داری، چگونه‌ای.
ندانستن، همیشه از آگاهی ِ ناخوشایند بدتر است.
[ذهن ِ تحلیلی]
.
آدم‌ها نیاز دارند که کسی به آن‌ها توجه کند.
[نیازهای حقیر ِ ناگزیر]
[اعتراف با تظاهر به حقایق ِ بشری]

.
فداکاری خیانت است.
[آشنایی‌زدایی از ارزش‌ها]
[فضایل ِ رقت‌انگیز]

.
نه دوستی و نه تنهایی هیچ کدام مقدس نیست. اصل شاید انسانیتِ آدم‌ها باشد.
[اصول ِ موضوعه]




22:39 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک‌شنبه 16 فروردین 88

یادآوری به خود - یک

.
.
.
بعضی چیزها با فکر کردن، با گفته شدن‌شان تغییر می‌کنند؛ در مسیر ِ تازه‌ای می‌افتند.
دوست داشتن ِ کسی یکی از آن چیزها است.
[مسیر تازه‌ی چیزها]
.
حماقت خودش را بازتولید می‌کند.
[مُسری]
.
هم‌جن‍ ـس‌گرایی مثل ِ نبوغ، هم‌جن‍ ـس‌گرایی مثل ِ مرض، هم فرصت است و هم تهدید.
[دوپهلو]
.
عاشق شدن حرکتی فواره‌ای است.
[در حقیقت عشق]
.
بعضی کارها همین که انجام شوند، ابهتِ قهرمانی خود را از دست می‌دهند؛
مثل ِ برملا کردن ِ گرایش ِ جنسی.
مثل ِ ابراز ِ ناگهانی ِ عشق.
[بادکنک]
.
اصرار به متفاوت بودن اصرار به تنها شدن ِ بیشتر است.
[تفاوت یا خودنمایی]
.
تنهایی مثل ِ برهنه بودن همیشه با آدم است.
گول ِ لباس‌ات را نخور.
[توهم پوشیدگی]
[اجتناب‌ناپذیر]

.
آدم‌ها اسیر ِ چیزی هستند که مدام از آن حرف می‌زنند یا به آن فحش می‌دهند.
[تظاهر وارونه]
[روانشناسی عامیانه]

.
هیچ‌کس نفوذناپذیر نیست.
[اصل طلایی]
.





00:24 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 12 اسفند 87

شوخی‌وبلاگی

.
.
.
پیش‌نوشت: در هر آدمی وسوسه‌ی شدیدی هست به کرم ریختن که نمی‌شود انکارش کرد؛ چیزی مثل ِ ویشگون گرفتن ِ کسی که دوست‌اش داری. من هم در راستای یک فکر ِ پلید، تصمیم گرفتم با سبکِ وبلاگ‌نویسی ِ هفت نفر شوخی کنم. از این آدم‌ها (و دیگران) هم می‌خواهم که با من چنین کنند. باشد که بیندیشیم!
□ □ □
رامتین (پسرای کوچه پشتی)
از خواب می‌پرم و موهام را ژل می‌زنم. جیغ می‌زنم و می‌روم خیابان. امروز خیابان‌ها دیوانه بودند. امروز ماشین‌ها داد می‌کشیدند. امروز من سر درد داشتم. میو. من یک عالمه کابوس دیده بودم. من یک عالمه ام‌پی‌تری پلیر گوش می‌کنم. من یک جور خاصی با مامان دعوا کردم. آقای دوست یک جور خاصی دست من را می‌گیرد. آقای دوست می‌گوید من یک جور خاصی خیلی سکسی هستم. میو. من گریه می‌کنم و در خیابان راه می‌روم. من گریه می‌کنم و سالاد درست می‌کنم. من گریه می‌کنم و میگرن دارم. شش‌صد و بیست و هفت صفحه مطلب ترجمه‌شده را ویرایش می‌کنم که بدهم به آقای ناشر. صد و سی و هفت تا ایمیل می‌زنم. یک عالمه تلفن می‌زنم. من چقدر کار دارم. من چقدر سرم شلوغ است. من چقدر گریه می‌کنم. با مارمولک و امیرمحمدحسین می‌رویم کافی‌شاپ. من خل و چل بودم. من هات‌چاکت تند و داغ می‌خورم. من حتا سیگار هم می‌کشم. یک دوست زنگ می‌زند و گریه می‌کنیم. چشم‌هام را می‌بندم و به تو فکر می‌کنم. تو چقدر نازی. ما چقدر خوشبختیم. ما یک روزی دست هم را می‌گیریم فرار می‌کنیم می‌رویم خارج ازدواج می‌کنیم. میو.
یک مشت قرص می‌خورم و می‌خوابم. گریه می‌کنم و می‌خوابم. می‌خوابم و کابوس می‌بینم. سالاد درست می‌کنم و موهام را ژل می‌زنم.
□ □ □
سینا (آدم آهنی)
می‌دونستم، ولی باید یه گربه که دلم براش نسوخته می‌رفت زیر دوچرخه‌م تا بفهمه تو این هوا نباید حتما تا صبح بیدار بمونی که بفهمی می‌شه اونی که از عصر رفته زیر پتو واقعا خوابیده باشه... آره
□ □ □
ساقی قهرمان
زن متوسط ایرانی بی‌خبر از دگرباشان ِ دگرخواهِ هم‌جنس‌طلب‌گرای فردی جامعه چه می‌تواند بکند؟ زنان ایرانی اگر بخواهند هم‌جنس‌خواهی را نه همین جور الکی که بلکه درست و حسابی آن جور که مردان هم‌جنس‌خواه ایرانی تا پیش از این در عرصه‌ی ساختارهای جنسیت‌مند نظری با کج و کولگی‌هایی به‌زعم وابستگی به پیشینه‌ی غربی با البته تکیه بر سنت‌های نهفته در شعر فارسی و با غلبه بر سنت نرینه‌سالارانه‌ای که از آن رنج برده‌اند مطرح کرده‌اند به بلوغ و بیداری برسانند لازم است تلاش کنند بگویند که بله. می‌شود. می‌کنیم.
□ □ □
خشایار (پسر خسته)
من چقدر خسته‌م / و می‌دانی مامان؟ / ما دو تا درخت بودیم / من و او / هی من بودم و هی او / هی من هی او / او زن گرفت و آدم شد / من درخت ماندم و سیگار کشیدم / هی من بودم و هی خستگی / بعد یک کلاغ آمد / من به‌ش گفتم دوست‌ات دارم / اما او خشتک‌اش را نشان‌ام داد / هی من سیگار کشیدم و هی او خشتک‌اش را نشان‌ام داد / و من هم له‌اش کردم / توی خودم / و تو مبهوت می‌مانی / از این همه خستگی / و طفلک خشایار / چقدر خسته‌ای تو
□ □ □
هم‌سرشت (آخرین بازمانده از نسل هم‌سرشت)
آی / مستقیم‌های / ج‍ ـاکش / پاره گی ام را / جر خوردم / از بس دادم / توی زنده ‌گی / هی به شما / جواب / چقدر باید / ندادن را نباید داد / یا نباید را داد باید / یا داد را باید نداد / یا نبایستن را دادن نشاید / تا صافیدن شما / چیز بودن ما را / چیزدارتر از این چیزی که هست / چیز نکند / آیا؟
□ □ □
گیهان
وای عجب ماجرایی. توی یکی از اداره‌های شهرداری یکی از شهرهای یکی از ایالت‌های اوگاندا یه نفر که مشکوک به گی بودنه برای معاونت یه جایی کاندید شده. این موفقیت تاریخی رو به همه‌ی گی‌های کشورم تبریک می‌گم. رقیب اون یک لیبرال‌ دموکراتِ جمهوری‌خواهِ چپِ سوسیالیسته، ولی من که عمرا به این عوضی آشغال رای نمی‌دم. نه، ازم نخواین. نظر من رو بخواین می‌گم مردم این شهر باید بریزن تو خیابون و سه کلمه رو هی تکرار کنن: دیکتاتور بزن به چاک. دیکتاتور بزن به چاک. تاریخ نشون داده که فقط یه نفر مث بوش باید حمله کنه تا مردم این شهر دموکراسی رو تجربه کنن. ما ایرانی‌های ابلهِ خنگ کی می‌خوایم اینو بفهمیم؟
مکث:
از حمید جدا می‌شم و می‌رم تو کافه. شروین می‌گه اوضاع باربد توی کارخونه خرابه. تو کافه می‌شینم تا بارون بند بیاد و تو همین فاصله کامیار زنگ می‌زنه می‌گه دارن "آخرین" سکانس رو می‌گیرن. سیگار رو از دست پیمان می‌گیرم و همون‌طور که دارم خورشت مجارستانی‌مو می‌خورم به درختایی نگاه می‌کنم که راه رو "بند" اوردن. سرم رو از شیشه‌ی ماشین در میارم و به مهدی می‌گم داستانت "خیلی خوب" بود. آخرش داستین اومد بوسم کرد.
فرهنگسار سری شش‌صد و شصت و شش روی دسکتاپ شماست.
□ □ □
حمید پرنیان (یادداشت‌های روزانه‌ی یک دزد)
اسماعیل، تو چقدر مردی. اسماعیل، بیا هی با شرت و زیرپوش راه برو روی شهوت‌های انگار-هم-جنس-خواه-شده-ی تن‌بودگی‌ام. اسماعیل! موتورت را پارک کن توی حوض خانه‌ی جنوب-شهری‌ من، دراز بکش روی تخت و وقتی داری سیگار بهمن می‌کشی می‌آیم لیس می‌کشم به عرق زیربغل‌ات و به چیزت دست می‌زنم اسماعیل.
□ □ □





01:04 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک‌شنبه 20 بهمن 87

همیشه چیزی ارضانشده باقی می‌ماند.

.
.
.
تن ِ من داغ‌ترین گدازه‌ها
تن ِ تو کوهِ یخی
تن ِ من تشنه‌ترین دشتِ زمین
تن ِ تو
.
.
.




00:08 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 6 دی 87

افکار ِ پنجره‌ای ِ صبح ِ جمعه‌ی دی

.
.
.
دوست‌دارندگی و دوست‌داشته‌شدگی باید چیزی شبیهِ همین روندگی ِ ابرها باشد: کندگذر، شکل‌پذیر و دیگرشونده، رونده به جایی نامعلوم.
.
.
.




10:29 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه یکم آذر 87

آقای الف که عاشق شد.

.
.
.
آقای الف پسری‌ست که یک روز عاشق ِ پسری دیگر شد، در او اسیر آمد، دچار شد، در او همزادِ خودش را دید و در سلسله‌ای از ماجراهای درک‌نشدنی و فرساینده، کارشان به جدایی رسید.
آخرین ایمیل را که زدند، الف حجم ِ تحمل‌ناپذیری از دلتنگی و سرخوردگی در خود دید که هر روز مثل ِ دیوار ِ عظیمی از آجر و سنگ در دل‌اش فرو می‌ریخت و چاره‌ای برای‌اش نداشت. و این شد که الف به راهی افتاد که ماجرای داستان ِ ماست.
الف پس از یک دوره اشک و آه و فلوک‍ ـستین، به الکل پناه آورد، به عرق و اتانول و ودک‍ ـا و ابس‍ ـولوت، به همه‌ی آن پیک‌ها که از پس ِ هم می‌شود تهی. الف در آن لحظه‌های اوج، در آن همه شب‌های پیاله و مستی و پاتیل، به یادِ عشقی بود که با "او" داشت. در حسرتِ دنیای دست‌نخورده‌ای بود که قرار بود با "او" فتح کند. به روشنی و تمیزی ِ روزهایی فکر می‌کرد که با "او" سپری کرده بود و دیگر نبود. و دفع ِ همه‌ی این‌ها را با مِی می‌کرد و مستی.
الف از خودش می‌پرسید چرا مردی که با زنی ماجرایی دارد، می‌تواند از خودش در تن ِ آن زن چیزی بگذارد که ببندد و نطفه‌ای شود که شاید بماند و نشان ِ عشقی باشد که بوده. و از خودش می‌پرسید چرا میان ِ خودش و "او"، در تب و تابِ تن‌هاشان هیچ نمانده جز آن عرق‌ها و اسپرم‌ها که مثل ِ دستمال ِ چرک دور ریخته شدند. از خودش می‌پرسید و مست می‌شد و فراموش می‌کرد.
این‌ها همه بود و ادامه داشت تا یک سال، که الف خسته شد، که دید این طور نمی‌شود: دید "او" را می‌خواهد و نبودن ِ "او" مثل ِ نبودن ِ انگشتی‌ست در دست، چیزی که همیشه جای خالی‌اش احساس می‌شود. الف نشست و فکر کرد، نشست و نامه نوشت، نشست و ایمیلی زد از همه‌ی آنچه میان ِ خودش و "او" رفته بود. گفت دیگر عاشق ِ "او" نیست، اما می‌خواهدش. مثل ِ یک دوست، مثل ِ گرمایی که با آدم باشد و بماند و سرد نشود. در همه‌ی کلمه‌ها، الف مراقبِ احساسات بود که از دست‌اش در نرود، در همه‌ی جمله‌ها، الف مراقبِ واکنشی بود که کلمه‌ها برمی‌انگیزند، الف مراقب بود که منت نکشد و ناله نکند. آن حرف‌ها که الف نوشت، باری بود که از دوش‌اش سوار ِ کلمه‌ها شد و کلمه‌ها صفر و یک شدند و صفر و یک‌ها در آن طرفِ مجازی ِ خطوط، اشک‌ها شدند در چشم ِ "او" که آن‌ها را خواند...

این داستان غیر ِ واقعی‌ست و هرگونه شباهتِ نام‌ها و اتفاق‌ها تصادفی‌ست؛ اما نطفه‌ی هر داستانی از ماجرایی بسته می‌شود میان ِ دو آدم ِ زنده: آن کس که می‌نویسد و آن کس که می‌خواند. آقای الف هم خیلی بعدتر فهمید که میان ِ خودش و "او" نطفه‌ای بسته شده بوده، بی آن که بفهمد؛ نطفه‌ای که همیشه در تن ِ آدم می‌ماند و حاصل‌اش گرمایی‌ست که خواستنی‌ست.
این داستان پایان ِ خوشی دارد که تعریف کردن‌اش، آن را لوث و خراب می‌کند. به هر حال ما می‌دانیم که از بعد از آن، الف و "او" صمیمی‌اند و حسادت‌برانگیز. اما خواننده باید توجه داشته باشد که هنوز هم هر روز، دیواری در دل ِ الف فرو می‌ریزد و هوار می‌شود. و چرایی ِ این خرابی و ریزش را فقط الف می‌داند و من.
.
.
.
بی‌ربط:
دفتر ِ خاطراتِ آقای الف
آقای الف





14:03 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک‌شنبه 5 آبان 87

نوشتن به‌مثابه‌ی امر ِ جن‍ سی

.
.
.
• نوشتن، نگاهِ شه‍ وت‌آمیزی‌ست که آدم به خودش در آی‍ ـنه می‌کند؛ با هوسی ارض‍‍ ـانشدنی و همیشه‌ نصفه‌نیمه.
• نوشتن، هوس ِ ش‍ ـرم‌آور– نوجوانانه – یواشکی ِ نشان دادن ِ جاهای ناپیدایی از بدن به کسی دیگر است.
• نوشتن، ل‍ خت شدن در حضور ِ جمع است و دعوتِ خواننده به هم‍‌خـوابه‌شدن در رخ‍ ت‌خوابی از کلمه‌ها.
• نوشتن، به-کلمه-در-آوردن ِ حس‌وحال‌هاست و منجمد کردن ِ فکرهای گریختنی در قالب ِ کلمه‌هایی که مثل ِ شکل‌های هندسی، گوشه‌های تیزی دارند و می‌شود به آن‌ها دست زد، با آن‌ها "بازی" کرد، آن‌ها را گم و پیدا کرد.
• نوشتن، پیشنهادِ بی‌ش‍ رمانه‌ی یک ماجراست به کسی که می‌خواند.
• نوشتن، ل‍ ـذتِ خودآزارانه/خودارض‍ ـاگرانه‌ی کشفِ (تن ِ) خود است: دست کشیدن، خاراندن و خونی‌کردن ِ زخ‍ ـم‌ها و جوش‌هایی که دیده نشده بوده‌اند.
• نوشتن، تبارشناسی ِ شخصیت است: هر از گاهی ایستادن، برگشتن به عقب، نگاه کردن به چیزی که بوده‌ای و پیدا کردن خودت در لای کلمه‌هایی که در چشم و مغز ِ خواننده‌ها انزال شده است، و گفتن ِ این که: هه! این من بودم.
• نوشتن، عاشق-یک-روس‍ ـپی-شدن است: تن دادن به اغواکنندگی، فریب‌دهندگی، به‌خودکشندگی، ویران‌گری.
• نوشتن، فاح‍ شگی‌ست.
.
پی‌نوشت: این وبلاگ چهار ساله شد.
.
.
.




00:20 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 18 مهر 87

اُتانازی

.
.
.
به من یک پرتگاه نشان بدهید.
.
.
.




10:16 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 11 شهریور 87

به استقبال ِ این فصل ِ لعنتی

.
.
.
امروز داشتم فکر می‌کردم به این که چه احمقانه است بیاییم خودمان را تقلیل بدهیم به گفته‌های هم، به گرمی‌های تن‌ات، به دلچسبی ِ حرف‌هایی که می‌زنیم، به کارهایی که با هم می‌کنیم؛ که یعنی خیال کنیم رابطه‌ی ما یعنی همین.
این نور ِ خورشید که هر روز کج‌تر خودش را روی زمین پهن می‌کند، این برگ‌ها که هی زردتر می‌ریزند، صدای خانم ِ گوینده‌ی مترو که می‌گوید ایستگاهِ بعد: آزادی، این هوا که هر عصر حجم ِ سردتری از دل‌واپسی در خود دارد، این‌ها و خیلی چیزهای دیگر هم همه انگار یک بخشی از رابطه‌ی ماست: شاید اضلاع‌اش، یا بگیر مرزهای‌اش. با-هم-بودن ِ ما، بازی‌ای است که مهره‌های‌اش تو و من‌ایم، و بازیگران‌اش خیابان‌ها، ساعت، گردش ِ زمین، ATM، شخصیت‌ِ کتاب‌هایی که می‌خوانم، منظومه‌ی شمسی، BRT، آینه، ظرف‌های کثیفِ توی سینک، تورم، کلروفیل، و آدم‌هایی که توی خیابان و مترو راه می‌روند.
این مساله‌ای است که باید به‌ش فکر کرد.
.
.
.




22:43 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 2 شهریور 87

براده‌ها

.
.
.
اینجا (هم) می‌نویسم:
http://www.borade-ha.blogfa.com
.
.
.




14:08 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 17 مرداد 87

تفاوت

.
.
.
فکرش را که می‌کنم می‌بینم خیلی چیزها فرق کرده.
حالا دیگر شب‌به‌خیرهای‌ات بوی مسواک می‌دهد، نه بوی گوشی ِ تلفن.
.
.
.




16:34 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک‌شنبه 26 خرداد 87


.
.
.
خواندن ِ گی‌فرهنگ به بزرگ شدن ِ عضلاتِ پشت‌بازو بسیار کمک می‌کند.
.
.
.




20:42 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 26 اردی‌بهشت 87

آدم، آدم‌ها

.
.
.
مامان و بابا را رساندم راه‌آهن و برگشتم خانه. من کوچه‌ای‌ام که خانواده‌ی ما در آن به بن‌بست می‌رسد و منقرض می‌شود. چاره‌ای نیست. مامان می‌گوید نکند می‌خواهی تارکِ دنیا بشوی. نمی‌داند، نمی‌فهمد. آدم‌ها دیوارهایی هستند که پشتِ‌شان را نمی‌توان دید. آدم‌ها دیوار‌ها هستند. می‌خواهی تارکِ دنیا بشوی؟ شاید. مجرد و عذب و تارکِ دنیا و همجنسگرا. و چیزهای دیگر. کی می‌داند، کی می‌فهمد. که آدم گاهی دل‌اش می‌خواهد یک آینه بگیرد دست‌اش، آدم‌ها را نشان ِ خودشان بدهد. آدم دل‌اش می‌خواهد آدم‌ها را نشان ِ خودشان بدهد. آدم، آدم‌ها. می‌نشینم پشتِ میز و نگاه می‌کنم به کتاب‌هایی که توی قفسه پشت به پشتِ هم داده‌اند و هم‌خوابگی می‌کنند. کتاب‌ها ایستاده می‌خوابند، درخت‌ها ایستاده می‌میرند. و اتفاق‌های بزرگ در زمان‌های بزرگ می‌افتند. گذشته به منزله‌ی کتاب‌هایی است که یکی یکی خوانده‌ای و کنار ِ هم گذاشته‌ای، چیده‌ای، فراموش کرده‌ای. کسی می‌گفت ما آدم‌ها خریم، یک جورهایی. شاید. و چیزی از من لای آن کتاب‌ها جامانده. جاماندگی، جاگذاشتگی. رامتین زنگ می‌زند می‌پرسد دنیا دستِ کی‌ست. دستِ من نیست. کاری را هماهنگ می‌کنیم، می‌خندیم، و قطع می‌کنیم. آدم‌ها کتاب‌ها هستند و دیوارها. و چیزهای دیگر. اینجا که هستم قیافه‌ها را می‌بینم، صداها را می‌شنوم، اتفاق‌ها را تماشا می‌کنم. که همه چیز انگار فیلمی‌ست که خودم هم در آن‌ام. نمی‌دانم، نمی‌فهمم. زنگ می‌زنم می‌گویی دیشب خوابی دیده‌ای. و من حالتِ لب و دهان‌ات را تجسم می‌کنم، وقتی داری کلمه‌ی "مواظب" را می‌گویی. آدم دل‌اش می‌خواهد آدم‌ها را. ظرف‌ها را می‌شورم، چیزهایی یادداشت می‌کنم، و یادم هست که باید به کسی تلفن کنم.
.
کلمه‌های کلیدی:
خانه، انقراض، تارکِ دنیا، دیوارها، آینه، آدم‌ها، کتاب‌ها، هم‌خوابگی، فراموش، جاگذاشتن، تلفن، تماشا، مواظبت.
.
.
.




22:53 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک‌شنبه 18 فروردین 87

کرخت

.
.
.
همه چیز بی‌هوده است. روزمرگی‌ها بی‌هوده‌اند، ترس‌ها بی‌هوده‌اند، خوشحالی‌ها بی‌هوده‌اند، بلندپروازی‌های بزرگ بی‌هودگی‌های بزرگ‌اند، دوستی‌ها بی‌هوده‌اند، تو و من بی‌هوده‌های با هم‌ایم، و در همه‌ی بی‌هودگی‌ها لذتی هست و خارشی، ارضانشدنی و سیری‌ناپذیر.

کشتی ِ ما، کشتی ِ دو نفره‌ای که ما در آن‌ایم، از گذشته‌هایی فراموش شده گذشته، از کنار ِ همه‌ی جزیره‌ها و کناره‌ها می‌رود، بی هیچ ساحلی که به آن برسیم.
.
.
.




23:32 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 13 اسفند 86

دیدم‌اش که می‌رقصید.

.
.
.
دیشب خواب آینده را دیدم. آینده یک پسر لخت بود که روی یک بلندی می‌رقصید. با آهنگی انگار، که نمی‌شنیدم.
.
.
.




21:54 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه‌شنبه 4 دی 86

پا در میان

.
.
.
آیا همیشه بدن‌های‌مان ما را با هم آشتی می‌دهند؟
.
.
.




21:58 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 9 آذر 86

خیانت به خود

.
.
.
شده‌ام خرس‌وسطِ کار و کلاس و آدم‌ها و این هفته‌ها و روزهایی که مال من نیستند...
.
.
.




12:20 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 26 مرداد 86

مکعب‌هایی که به دنیا آوردیم

.
.
.
امروز که رفتی، بیچاره شدم من.
تا شب همه‌ش توی اتاق راه می‌رفتم، عشق‌بازی‌های‌مان را که مثل ِ مکعب‌های ترد ریخته بود گوشه- و- کنار ِ خانه جمع می‌کردم، تکه‌تکه می‌کردم‌شان و تکه‌ها را خرد می‌کردم و خرده‌ها را می‌چپاندم توی کمد و زیر ِ تخت، قایم می‌کردم تا کسی نفهمد اینجا بودی.
تا شب که اهالی ِ خانه برسند هی توی اتاق‌ام -- که جایی‌ست میانه‌ی معبد و منجلاب -- چرخیدم، هی مکعب‌ها را ورداشتم از روی زمین، نگاه کردم، بو کردم، گرفتم‌شان کنار ِ گوش‌ام، مزه کردم‌شان، و کوله‌پشتی و جیب‌های شلوارم را پر کردم از آن‌ها.
امروز که رفتی، بیچاره شدم من.
.
.
.




15:41 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چهارشنبه 6 تیر 86

در تو چیزی بی‌نام است.

.
.
.
در تو چیزی هست که اسمی ندارد.
در تو چیزی هست شبیهِ تجربه‌ی سرعت، شبیهِ ماجرا. چیزی هست در تو مثل ِ حس ِ فکر کردن به تصویر ِ عجیبِ آبشار ِ بلندی که سرد و سبز و مرموز، در گوشه‌ای از ذهن‌ام است و نمی‌دانم از کجا؛ هست و می‌بینم‌اش گاهی. شبیهِ لذتِ کشف. در تو چیزی هست، که شبیهِ هیچ چیزی نیست: چیزی مثل وقتی که بچه بودم و خانه‌ی مادربزرگ‌ام، که اذان می‌شد و می‌ترسیدم از صدای مناره‌ی مسجد. شبیهِ دلهره. در تو چیزی هست مثل ِ امیدهای یواشکی، از جنس ِ گرانش.
در تو چیزی بی‌نام است.
.
.
.




16:23 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 5 خرداد 86

یک و دو

.
.
.
یک
سپهر اینجاست، دوباره می‌نویسد:
http://landschaft.blogspot.com
.
دو
چه گریزناپذیرترینی تو،
در این بی‌اسم‌ترین رابطه که ما داریم.
.
.
.




00:32 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 24 اردیبهشت 86

دعای هفته‌ی آخر ِ اردیبهشت

.
.
.
ای هواهای جر-دهنده‌ی صبح ِ سردِ اردیبهشت
که مثل ِ یک پرنده‌ی ناشناس ِ تازه-بال-درآورده
از لای پنجره می‌افتید توی لیوان ِ چای ِ روی میز
و بال‌بال می‌زنید
(شلپ شلپ)
و یا که مثل ِ آیه‌های معلق
انزال می‌شوید بر من ِ روی-تخت-دراز-کشیده
من از آتشی hotام
که شما هم
شعله‌ور-تر-اش نخواهید کرد
من تسخیر ِ جادویی‌ام
که طلسم‌اش را گربه‌هه خورد
(میو میو)
و گربه را لولو برد.
من‌ام که در گذر ِ اردیبهشت‌ها طلسم‌شده و گـُرگرفته خواهم ماند
ای روزهای اردیبهشت
که مثل ِ مامور ِ مخفی ِ پلیس
در تعقیبِ من‌اید
بروید و
دستِ خدا حواله‌ی‌تان.
.
.
.
لطفا پس از شنیدن ِ صدای بوق کامنت بگذارید.




08:34 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 24 فروردین 86

رقبای عشقی ِ من

.
.
.
یک:
بعضی وقت‌ها آدم‌ها مثل ِ یک در روی خودشان بسته می‌شوند.
شبیهِ حالای من، که انگار گیر افتاده‌ام توی خودم و وسطِ این روزها که دارند من و خودشان را هل می‌دهند و جلو می‌برند، مثل ِ آدم‌های صفِ اول ِ تظاهرات.
سعی می‌کنم خودم را تحلیل کنم: خودم را ول کرده‌ام روی لذت‌های اولین تعطیلاتِ طولانی‌ام بعدِ هجده سال کلاس و فرسایش و مداد و راسِ ساعت‌ها، بی‌خیال از نتیجه‌ی کنـکور و دفترچه‌ی لعنت‌گرفته‌ی نظام وظیفه که قرار است هر دوتایی در همین بهار بیایند و مثل ِ دو رقیبِ عشقی ِ من دوئل کنند با هم تا معلوم شود کدام یکی به وصال ِ من می‌رسد.
.
دو:
بعضی وقت‌ها مثل ِ یک کلیـد گم می‌شوی.
هیچ هم فایده ندارد که تمام جیب‌ها و کیف و کوله و زیر ِ فرش و تهِ مغزم را هم دنبال بگردم. گم‌ات می‌کنم، کاری‌ش نمی‌شود کرد و فقط باید زمان‌اش بگذرد.
.
.
.




19:15 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 6 فروردین 86

یک گپِ کوچولو

.
.
.
یک
حوصله‌ی عید را نداشتم امسال و انگار این حس و حال همه‌گیر شده. سال که داشت تحویل می‌شد، عید که داشت می‌رسید شبیهِ آدم ِ ناراضی و کرختی بودم که براش یک گله مهمان ِ ناخوانده و ناخواسته رسیده. چیزی که آزار می‌دهد شاید سال ِ نو نیست، شاید گیر کردن لا‌به‌لای معاشرت‌ها و مناسباتِ بی‌معنی ِ آدم‌هاست...
.
دو
سودارو قبل از عید پیشنهاد کرده بود درباره‌ی "ترین"های سال 85 بنویسیم؛ می‌خواستم زودتر بنویسم نشد اما.
بهترین کتابِ ایرانی که پارسال خواندم یوزپلنگانی که با من دویده‌اند (بیژن نجدی) بود و نیمه‌ی تاریکِ ماه (گلشیری).
بهترین کتابِ ترجمه، عقایدِ یک دلقک (هاینریش بل) و زمان‌لرزه (کورت ونه‌گات)، مترجم‌شان یادم نیست.
بهترین فیلم‌هایی که دیدم یکی Dead Man (جیم جارموش) و یکی هم Talk to her (پدرو آلمادوار).
بهترین کتابِ شعر، کلاهِ کافکا (ریچارد براتیگان).
بهترین آهنگ، کارهای محسن نامجو بود.
یکی از بهترین وبلاگ‌هایی هم که سال ِ قبل خواندم اتاقی از آن ِ خود بود، که مدت‌هاست ننوشته.
.
.
.




23:07 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 17 اسفند 85

خانه‌تکانی

.
.
.
نمی‌دانم چرا، چند وقتی‌ست مشکوک شده‌ام که شاید روحی که روی بدنِ من install شده یکی از آن نسخه‌های آزمایشی بوده، از آن trial versionها، که حالا expire شده و آن functionهای سابق‌اش را دیگر از دست داده.
البته کسی چه می‌داند، شاید هم فقط یک error ِ فنی باشد، مربوط به فصل و هوا.
.
.
.




13:52 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 13 بهمن 85

در ستایش ِ سیالیتِ صدای تو

.
.
.
کاش می‌شد بوی تن ِ تو را نوشت، کاش می‌شد بوی تن ِ تو را و سیالیتِ بوی تن ِ تو را کلمه کرد، کلمه‌ها را گره زد به هم و لباسی بافت از متن، شبیه به همان لباس که تن‌ات بود امروز، شبیه به همان لباس که بوی تن ِ تو گیر کرده بود لابه‌لای آن همه تار، لابه‌لای آن همه پود.
.
کاش می‌شد تک‌تکِ آن دقیقه‌ها را که توی اتاق بودی و بی‌کلمگی ِ آن دقیقه‌ها را مثل ِ لباس‌های خیس آویزان کرد از بندبند ِ این متن.
.
کاش آهنگِ صدای تو را می‌شد نوشت؛ عجیب است که کلمه‌ی اسم ِ من با صدای تو که شنیده می‌شود زنگ و آهنگی دارد همان‌قدر سیال که اوراد، همان قدر سیال که ذکر. کاش می‌شد آهنگِ صدای تو را نوشت اینجا.
.
.
.




22:39 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 29 دی 85

از آن بالا کفتر می‌آید

.
.
.
دوباره حامله‌ام انگار. دل‌ام می‌خواهد بروم، بچه‌م را پشت همه‌ی کوه‌ها به دنیا بیاورم.
.
.
.




09:23 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 8 دی 85

عشق ِ من: آنفولانزا

.
.
.
صبح که بیدار شدم آنفولانزا با من بود. و من عاشق ِ آنفولانزا شدم. آنفولانزا به یک دلتنگی ِ کهنه می‌مانست، آنفولانزا مثل ِ یک بغض چنگ انداخت به گلوی من. آنفولانزا در من بود، مثل ِ یک عشق ِ خسته. آنفولانزا همه‌ی زندگی ِ من شد، و من در تبِ آنفولانزا سوختم. آنفولانزای من، آنفولانزای ابدی...
من برای آنفولانزا چای ریختم، کم‌رنگ. من به آنفولانزا لیمو خوراندم، شیرین. من به آنفولانزا سوپ دادم، داغ. و آنفولانزا در سکوتی بیماروار مطیع ِ من بود. من با آنفولانزای خودم به زیر ِ پتو رفتم. من به همه جای آنفولانزای خودم دست کشیدم. من با آنفولانزا تا مرز ِ عرق و انزال عشقبازی کردم. تن ِ آنفولانزای من تب داشت، تن ِ آنفولانزای من مریض بود از عفونت و چرک. آنفولانزا را به دکتر و دواخانه بردم. در تمام ِ راه، در تمام ِ تاکسی، آنفولانزا پیشانی چسبانده بود به سرمای شیشه و به مه‌آلودگی ِ خیابان ِ ابری نگاه می‌کرد. آنفولانزا، تو به چه فکر می‌کردی؟
و باز به خانه برگشتیم. و آنفولانزا در سَکَراتِ کُدیین زیبا و خواستنی‌تر شد. من و آنفولانزا به هم مبتلا شدیم و از درد و داغی به هم پیچیدیم. ما پر بودیم از اشک و آب‌ریزش و خِلط. و من نمی‌دانستم که دارم آنفولانزای خودم را می‌کُشم: آن قرص‌ها، قرص‌های لعنتی، آنفولانزا را نابود کردند، آنفولانزا را گرفتند از من... کدیین با تو چه کرد آنفولانزا؟ دکونژستان و سفیکسیم400 چه بلاها بر سرت آوردند؟
آنفولانزا رفت و دل ِ من برای آنفولانزا، برای همه‌ی آن شب‌ و روزها که با هم به رخت‌خواب رفتیم تنگ است.
آنفولانزا، آنفولانزای ابدی... تو با من چه کار کردی؟
.
.
.




08:03 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چهارشنبه 6 دی 85

زنگِ تفریح

.
.
.
یلدا بازی
توی یلدا بازی هر کسی پنج ویژگی از خودش را که خوانندگان ِ وبلاگ‌اش نمی‌دانند می‌نویسد و پنج نفر ِ دیگر را هم به بازی دعوت می‌کند. غزل و م.ر.کلنگ من را قاتی ِ بازی کرده‌اند.
1. جنون ِ سرعت دارم. و یک بار که برادرم مسافرت بود ماشین‌اش را با سرعتِ 120 کوباندم به تهِ یک اتوبوس. و اتوبوس سالم ماند.
2. چپ‌دست‌ام. و فانتا لیمویی لذیذترین نوشیدنی ِ دنیاست.
3. همیشه تعجب می‌کنم -- زیاد -- از این که بعضی‌وقت‌ها کسی می‌گوید وبلاگِ تلخی دارم. و چند سال ِ پیش به‌خاطر ِ ترقه انداختن توی چهارشنبه‌سوری به‌م دستبند زدند.
4. از اداها و عادت‌های رفتاری و تکیه‌کلام و افه و این‌جور چیزها بدم می‌آید. و چند قرن قبل مثبت‌ترین و مذهبی‌ترین بچه‌ی فامیل بودم.
5. ناامید اصلا و ابدا نیستم، افسرده اما زیاد می‌شوم. و فانتا لیمویی لذیذترین نوشیدنی ِ دنیاست.
من مایک و روزبه اتحاد و کیوان و آدم آهنی و سپهر را دعوت به بازی می‌کنم.
.
.
.




07:55 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 25 آذر 85

فاحشه‌ی بازنشسته و قضیه‌ی ماهی

.
.
.
یک
گاهی وقت‌ها هست که خواندن ِ کتاب‌های کنکور برای آدم شبیه می‌شود به این پلاستیک‌های حباب‌دار ِ محافظ، همان‌هایی که خوش‌ات می‌آید یکی‌یکی حباب‌هاش را بگیری لای شست و سبابه و فشار بدهی با حرص و ولع تا هی همین جور بترکند و صدا کنند و یک جاهایی هم مکث کنی و بپرسی از خودت خب که چی؟ و بعد بدون ِ فکر کردن به هیچ جوابی باز فروکنی انگشت‌هات را توی نرمی پلاستیک و بترکند حباب‌ها تا برسی به آن جا که فقط یک حباب بماند و آن را هم بی‌هیچ مکث بترکانی و تمام شود و بعد همین جور خیره- خیره چند لحظه نگاه کنی به پلاستیکی که حالا شبیه شده به یک فاحشه‌ی بازنشسته و به‌دردنخور -- بعد یک نفس ِ عمیق بکشی و بندازی‌ش دور آن پلاستیک را.
.
دو
خیلی وقت‌ها هست که دل‌ات می‌خواهد مثل ِ یک ماهی باشی، بتوانی گاهی بپری بالا و از بالا نگاه کنی به جریانی که انگار توش هستی و می‌بَرَدت. تا بفهمی کجای رودخانه‌ای و کجا می‌روی و چه‌جوریاست همه چیز. اگر زود- زود و زیاد بپری خسته می‌شوی و نفس کم می‌آوری، اگر هم کم و کوتاه بپری رشته‌ی زندگی درمی‌رود از دست‌ات و تابع شرایط می‌شوی. یعنی که حدِ وسطی هست واسه‌ی این بالا پریدن که هرکس باید خودش آن را پیدا بکند. اسم ِ این حدِ وسط را می‌گذاریم اعتدال ِ ماهی، و هرکسی که ابژه‌ی این آزمون است می‌شود یک ماهی، و همه‌ی اینها که گفتیم می‌شود قضیه‌ی ماهی. و این بود نظریه‌ی فلسفی- اجتماعی- روانشناختی ِ امروز ِ ما، بچه‌های عزیز -- و حالا بروید مشق‌های‌تان را بنویسید.
.
.
.




15:02 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 16 آذر 85

پست مدرنیسم

.
.
.
پیش‌نوشت: نوشته‌ی زیر از باربد است. باربد، خاطره‌ی ماست. بخوانیم با هم:
.
« قار قار قار هی هی دوباره قار قار
و پر از پست مدرن می شود دانشگاه قارها از سیاهی کلاغ ها که هی قار قار
دختری و پسری می خندند ... قاه قاه
آهای! صدای خندیدن شما مزاحم تراوشات ذهنی من می شود
دختران و پسران و پسران! رد می شوند و می خندند ... قاه قاه
پاییز بوی مرگ گرفته از این همه کلاغ و من سعی می کنم که هی پست مردن تر شوم
صدای گریه هم که بیاید ، من خنده می شنوم از بس که پست مدرن است این لحظه های باشکوه کلاغ ها
و صدای گریه مدفون می شود در لحظات روزمره کثیف کرم ها و دالان ها
•••
جنگ که شد من به دنیا آمدم
و ما شدیم نسل آفتابه و لگن
هنگامی که ترس ، هیاهو و صداهای آسمانی ، انزال ها را زودرس می کرد و هنگامی که خبرهای بد و کشته ها و زنده ها ، 9 ماه را 8 ماه می کرد و 7 ماه و 6 ماه و بعضی از ما مردند بی آنکه شعر پست مدرن بگویند
جنگ که تمام شد ، من عابر پیاده روها بودم و اسیر چشم ها و ابروها و نگاه های گناه آلود و هوس های ممنوعه و پیشانیی که هی زحمت توبه مرا می کشید
نسل من - نسل آفتابه و لگن که با جنگ به دنیا آمد و با جنگ بزرگ شد و در هوای مسموم سنت نفس کشید و هی از شربت ادله چهارگانه نوشید و هی شکست و هی باز آمد - نسلی بود که بالاخره وقت کرد پست مدرن شود از زور بیکاری و هیچی و پوچی که هی قار قار کلاغ می شود هی دوباره
هر چقدر پول دادی ، آش خوردی
هر چقدر داد زدم ، سنگ خوردم
هر چقدر خودش بود ، فحش خورد
پس بیخیال هر چقدر پول و آش و داد و سنگ و خودش و فحش
هی دوباره پست مدرن بگو که از حلقومت به جای خون نوشابه بچکد
گفتم خون ... راستی اینجا دانشگاه است و شما ای لکه های لکاته خون! پاک شوید. شما مزاحم شعر پست مدرن من می شوید
و شما ای دختران و پسران که می خندید ، دور شوید. خنده شما مزاحم پست مدرنیسم است. از گریه که اصلاً نگویید. از مرگ و سیاه و زلزله و جنگ و ادله چهارگانه و خنده و گریه و شمع و عشق و از هیچ چیز دیگر نگویید. شعر پست مدرن من فقط به هی نیاز دارد و کلاغ و قار و دانشگاه
•••
دوباره بوی آذر می آید مانا! می بینی؟ پست مدرنیسم هم نتوانسته مرا فراموشکار کند
دستمالی بیاور. باید قطره های خون را از روی دست هایم و چشم هایم و لباس هایم و شعر هایم و آسفالت خیابان ها پاک کنیم. بوی آذر می آید مانا! همه کلاغ ها هم که از بالای سر من عبور کنند ، شعر من بوی مرگ و جنگ می دهد و احمقانه ترین کلمات دنیا - حق و باطل - از استفراغ شعرم بیرون می ریزد و کاش انسان هم از ادله بود. هذیان می گویم مانا! می بینی؟ بوی آذر و تیر همیشه مرا به هذیان وا می دارد.
1 2 3 16 18 20
بمب ، موشک ، گلوله ، شعار ، حرف ، سخنرانی ، تریبون آزاد ، مرگ ، شهادت ، خنده ، گریه ، عشق ، ممنوع ، سنگ ، صدا ، صدا ، صدا ...
عجب بوی پست مدرن می دهد این زندگی لعنتی نسل من
مانا! این بار که نماز خواندی از خدا بخواه که آذر ماه را زودتر تمام کند
لخته های خونی که روی سرم می نشیند ، اذیتم می کند
16 ، 18 ، آذر و تیر اذیتم می کند
صدا اذیتم می کند ، سکوت هم اذیتم می کند
نوشتن اذیتم می کند ، ننوشتن هم
مانا! تو را به خدا این بار که نماز خواندی از خدا بخواه که من اینقدر اذیت نشوم
داشت یادم می رفت. قرار ما بر پست مدرنیسم بود پس ...
قار قار قار هی هی دوباره کلاغ می شود قار قار قار قار ...
•••••••
دانشگاه تبریز در عصری مملو از کلاغ ها و آدم ها و شعر ها و شاعران پست مدرن
آذر 1383
باربد
ویرایش و بازنویسی در آذر 1385 »
.
.
.




08:08 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 26 آبان 85

دریانورد

.
.
.
مرد ِ من
مرد ِ کوچکِ من،
آتش‌های تو
آتش‌های پسرانه‌ی تو
-- که مثل ِ درد
کش آمده در تمام ِ تاروپود ِ تن‌ام --
چه وحشیانه معصوم‌اند
□ □ □
ببین که تو
روی سردی ِ این شن‌ها
چه اقیانوسانه موج می‌زنی
ببین که من
لبه‌ی این اقیانوس ِ ابری
چه پرچمانه می‌رقصم
□ □ □
ببین
چه جادوگرانه در من‌ای
□ □ □
مرد ِ من
مرد ِ کوچکِ من،
تو نوح‌ای
دلتنگی ِ ما
توفان است و سیل
و من
چه کِشتیانه می‌روم
□ □ □
مرد ِ من
مرد ِ کوچک ِ من...
.
.
.




12:51 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک‌شنبه 14 آبان 85

می‌پوشم‌ات.

.
.
.
چیزی که من می‌خواهم یک جور خنکی ِ زیرپوستی‌ست، یک برهنگی ِ خوردنی، شبیهِ هوای یک جنگل ِ گم‌شده که سه روز توی آن باران آمده باشد، جنگلی که تاشو باشد و شب‌ها بشودش جمع کرد و گذاشت زیر ِ بالش، صبح‌ها برداشت و مثل ِ یک مسواک استعمال کرد.
.
چیزی که من می‌خواهم کتابی‌ست در هزار جلد درباره‌ی راه- و- رسم ِ گرفتن ِ دست‌های آدمی که دوست‌اش داری، در حال ِ با هم رفتن توی کوچه‌های خلوت در عصرهای پاییز وقتی هوا ابر است ولی باران نمی‌آید.
.
چیزی که من می‌خواهم یک دین ِ تازه است، بدون ِ خدا و مقدسات، پر از خیر ِ بی‌حساب و معجزه؛ یک دین ِ تازه که بپوشم‌اش و تسخیرم کند.
.
چیزی که من می‌خواهم یک بسته آدامس ِ ترکِ اعتیاد است، تا بجوم و خلاص بشوم از ترس‌های ماهِ‌ آبان.
.
چیزی که من می‌خواهم خال ِ لب‌هات است. بفروش‌شان. به من.
.
.
.




07:43 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 6 آبان 85

سلام آقای وبلاگ، تولدِ دوسالگی‌ات مبارک.

.
.
.
اجسام از آنچه در آیینه می‌بینید به شما نزدیک‌ترند.
.
.
.




08:04 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک‌شنبه 16 مهر 85

فضای باز ِ صبح: از شهوت و کلمه

.
.
.
یک: از نگاهِ دل‌واپس
خاطرات؛ می‌آیند و همه با هم. می‌آیند و هوار می‌شوند روی سَرم. روی سر ِ من و همه‌ی این لحظه‌ها، این سحرها که می‌خواهم با خودم باشم و بیدار تا صبح. صبحی که می‌آید، خنک و خواستنی و بی‌مرز.
.
دو: از امید و دلتنگی
روزها؛ می‌روند و بی‌تو. بی‌دانشگاه و بی‌برگ. و من که در این خلوتِ خانگی، مخلوطِ عجیبی‌ام از امید و حسرت‌ها. مثل ِ یک کوزه، دلتنگِ شراب. مثل ِ یک شراب، در آرزوی نوشیدن.
.
سه: از دریغ و از بوسه
بوسیدن‌ها؛ یادت هست؟ توی هر بوسه‌ات هزار پرنده‌ی وحشی‌ست، هزار پسرانه‌ی چموش... به من بگو، بگو پسرک: لب‌های تو را آخر از چی ساخته‌اند؟
.
چهار: از همیشگی بودن
کوه‌ها؛ باهم‌اند و تنهای‌اند. همچو ما، باهمان ِ تنهایان.
(الف. بامداد)
.
.
.




17:16 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 30 شهریور 85

گزارش

.
.
.
این روزها دارم اتاق‌ام را شکنجه می‌دهم؛ که همه‌ی خرده-ریزهای یادِ تو را که توی خودش قایم کرده بریزد بیرون.
این روزها دارم تلقین می‌کنم به خودم که این صداهای پشتِ پنجره صدای باد است فقط. دارم به خودم تلقین می‌کنم که بادها فقط به برگ‌های زرد گیر می‌دهند، کار به کار ِ آدم‌ها ندارند.
این روزها دارم گول می‌زنم خودم را.
این روزها دارم پاییز می‌شود!
.
.
.




09:54 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه‌شنبه 14 شهریور 85

ماهی می‌شوم.

.
.
.
ماهی می‌شوم، شناکنان توی پس‌کوچه‌ها.
لعنتی! ببین چه‌کار کردی!
کاری کردی همه‌ی پس‌کوچه‌ها پر بشود از تصاویر ِ سیاسفید و برفکی ِ تو و من که دستادستِ هم قدم می‌زنیم توی پس‌کوچه‌ها. ماهی می‌شوم و شناکنان توی پس‌کوچه‌ها، می‌روم لای تصاویر ِ برفکی و می‌روم، می‌روم همه‌ی بقایای انعکاس ِ صدای تو را که توی پس‌کوچه‌ها جامانده قورت می‌دهم.
لعنتی! ببین چه کار کردی!
کاش ماهی می‌شدم، ماهی می‌شدم توی جوبِ کناره‌ی آن پس‌کوچه‌ها، می‌رفتم شناکنان تا آنجاها که تویی، می‌رفتم تا دورها.
ببین چه‌کار کردی!
کاری کردی ماهی بشوم، شناکنان توی پس‌کوچه‌ها. یک گاری بگیرم دستم، دوره بیفتم و جار بزنم: شنیدم خال ِ لب‌هات می‌فروشی، خریدارش من‌ام چند می‌فروشی؟
لعنتی! ببین چه‌کار کردی!
ماهی می‌شوم، شناکنان توی پس‌کوچه‌ها، ماهی‌ترین آدم ِ روی زمین.
.
.
.




10:57 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 2 شهریور 85


.
.
.
شنـیدم خـال لـب‌هات می‌فروشی
خریدارش من‌ام چند می‌فروشی؟
.
.
.




23:14 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چهارشنبه 25 مرداد 85

2. تاریخ ِ مختصر ِ پسرانه‌های مدرن

.
.
.
یک:
همه چیز از یک ظهر ِ نفرین‌زده شروع شد. ظهری که برمی‌گشتیم از دبیرستان. همه چیز از ظهر شروع شد و از التهابِ آن انباری ِ تاریکِ خانه که پر بود از یک سکوتِ ابدی و پر بود از هیجان ِ کشنده‌ی تجربه‌ی ترس ِ اولین لذتِ دونفره‌ی بدنی. همه چیز از گناه شروع شد: خدا نمرده بود هنوز آن وقت‌ها و گناه، هیبتِ عظیمی داشت به اسم ِ عصیان.
.
دو:
همه چیز از صبح‌های بیست سالگی شروع شد. صبح‌های جاودانه‌ای که پر بودم از یک جور تشنگی ِ بی‌انتها و کُشنده زیر ِ تمام ِ پوست‌ام، پر بودم از یک خالی ِ بزرگ، از یک جاذبه‌ی انسانی. همه چیز از اتاق‌ام شروع شد و از آن موقعی که حس کردم شده‌ام یک آهنربای میله‌ای، از آن موقعی که در آمدم از خانه و احساس ِ عجیبِ مغناطیسی بودن کردم – و این را از انحرافِ ملایمی فهمیدم که گاهی پیش می‌آمد برام در خیابان، موقع ِ راه رفتن و رد شدن از کنار ِ بعضی‌ها.
.
سه:
همه چیز از نگاهِ پسری شروع شد که صورت‌اش پر بود از چیزی شبیهِ صدای باد.
.
چهار:
همه چیز از مدرسه شروع شد. از نیمکت و عصر و از کلاسی که پر بود از بوی خسته‌ی عرق‌های نوجوانانه‌ی دم ِ غروبِ آبان و پر بود از تبِ بلوغ ِ آن روزهای من. همه چیز از گرمای تن ِ یک همکلاسی، همه چیز از یک دیوانگی ِ بی‌هوا شروع شد.
.
پنج:
همه چیز از حروف شروع شد. از چت و اینترنت و پنجره‌هایی که پر بود از حروف: a و s و l و t و b و v.
.
شش:
همه چیز از کتاب‌های شعر ِ حافظ و خیام و سعدی شروع شد. از "مرا رازی‌ست اندر دل به خون ِ دیده پرورده"هایی که پر بود از "سلسله‌ی موی دوست حلقه‌ی دام بلاست" و "وقتِ سحر است خیز ای طرفه پسر". همه چیز از عاشقانه‌های ریز و درشتی شروع شد که از لای کلمات می‌آمدند توی مغزم و سرخوشانه راه می‌رفتند برای خودشان و سوت می‌زدند.
.
هفت:
همه چیز از با هم بودن شروع شد.
.
.
.




19:43 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 19 مرداد 85

1. مقدمه بر پسرانه‌های مدرن

.
.
.
هی تو! نترس. بیا بالا پسر. کار دارم‌ات. ماجراهایی هست که سینه به سینه روایت می‌شود، تو نمی‌دانی. حرف‌ها دارم که باید لب به لب بگویم با تو. می‌خواهم برقصم‌ات اصلا، تن به تن. بیا، بیا اینجا، بیا خاطره‌ها را قتل ِ عام کنیم، روی پشت‌بام ِ بیست و چند سالگی. هی تو! اینجا ظهر است و تابستان است. تویی اینجا و لذت‌های تن ِ من – شبیهِ هزار جنگل گم‌شده و سرد. بیا این بالا پسر، بیا می‌خندیم: به کلمه‌ها می‌خندیم و آدم‌هایی که پشتِ کلمه‌ها قایم‌اند. به عاشقانه‌های آبکی و عشق‌های بادکنکی. به گذشته‌ها، به دلخوشی‌‌های کودکانه، به خودمان می‌خندیم.
هی تو! بیا با من...
.
.
.




23:27 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج شنبه 29 تیر 85

دیر و دور

.
.
.
همه چیز از صبح شروع می‌شود.
احساس می‌کنم چیزی در خواب جا گذاشته‌ام و می‌خواهم بنشینم و فکر کنم. ولی اول دست و صورت و چای و اینترنت. پانصد تا ایمیل، هزار- و- یک تا آفلاین، بیست‌هزار تا کامنت. بلند می‌شوم از پای کامپیوتر و احساس می‌کنم مدت‌ها قبل کاری باید می‌کرده‌ام و سعی می‌کنم یادم بیاید. ولی اول صبحانه به‌همراهِ تماشای فوران ِ حماقت در صبح به خیر ایران. بابا هفت‌صد سال است گیر کرده به مبل و دارد جدول ِ روزنامه‌ی اطلاعات را حل می‌کند. احساس می‌کنم دل‌ام می‌خواهد روزمرگی ِ مرگ‌آور ِ بابا را با روزنامه‌اش جـِر- وا- جـِر کنم. ولی اول کارهای تلنبار شده‌ی ترجمه و تایپ. درباره‌ی کاربردِ حسـگرهای زیستـی در لجـستیک. احساس می‌کنم تو را در مزه‌مزه کردن ِ خاطرات و مکالمات خلاصه کرده‌ام و تو را مفصل می‌خواهم. ولی اول چند صفحه رمان. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا سی‌و‌دو بار قیام کرد و در تمام ِ آنها شکست خورد. باشد. من هم سی‌هزار بار علیهِ خودم قیام کردم و در بیست و پنج‌هزار تای آنها شکست خوردم. احساس می‌کنم دوباره می‌خواهم قیام کنم، ولی اول ناهار، بعد هم خوابِ بعد از ظهر (بعدالظهر!). بیدار می‌شوم و مشغول ِ مطالعه‌ی کاملا برنامه‌ریزی نشده برای کنکور ِ ارشد. کسی از منـطق ِ مـوجهات چیزی می‌داند؟ احساس می‌کنم می‌خواهم اسمی پیدا کنم برای حال- و- هوایی که دارم، اسمی بهتر از زمان‌ترسی. ولی اول وبلاگ و اینترنت‌بازی و چت. از اخبار ِ گیس‌کشی ِ فلانی با فلانی گرفته تا اخبار ِ اسرائیل ِ غاصب ِ جهان‌خوار ِ سگ. شام می‌خورم. شب می‌شود.
احساس می‌کنم روزها مثل دانه‌های تسبیح ِ پاره شده، قل می‌خورند روی زمین و پخش- و- پلا می‌شوند و گم- و- گور. می‌خواهم بنشینم و جمع کنم‌شان. ولی اول خواب...
.
.
.




01:53 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 5 تیر 85

سِفر ِ عشقبازی

.
.
.
قسم به همخوابگی● نگاه کردم● و در پس ِ پلک‌ام خدا به خاک افتاد● کلمه مقدس نیست انسان مقدس نیست زمان مقدس نیست● دل مقدس نیست اشک مقدس نیست آه مقدس نیست● عشق مقدس نیست بدن مقدس نیست وطن مقدس نیست● مقدس چشم‌های توست● رازی که برملا ست● چشمان ِ تو ابری‌ترین صبحناکِ سرد● چشمان ِ تو هولناک‌ترین پرتگاهِ عالم است● مقدس من‌ام● که نگاه می‌کنم● مقدس تویی● که نگاه می‌شوی● مقدس عشقبازی ِ ماست●
.
(سوره‌ی چشم‌های تو – آیاتِ یکم تا پانزدهم)
.
.
.




13:06 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 2 تیر 85

دفتر ِ خاطراتِ آقای الف

.
.
.
شنبه شب:
آیا مامان بابای تو تا الان فهمیده‌اند که از خانه فرار کرده‌ای؟ چرا اتاق ِ من جا ندارد؟ چرا کمدِ لباس‌های من این‌قدر کوچولوست و باید مجبور باشیم تو را زیر ِ تخت جا بدهیم؟ زیر ِ میزتحریر راحت‌تر نبود؟ آیا زندگی‌ِ زیرتختی چه عالمی دارد؟ جیش نداری؟

یک‌شنبه عصر:
آیا بابای تو همیشه سگ است؟ یا فقط پشت ِ تلفن؟ آیا بابای تو گاز هم می‌گیرد؟ آیا بابای تو از کجا خبردار شد؟ آیا بابای تو در بچگی می‌داده است؟ آیا مامان ِ تو می‌داند که بابات چه فحش‌هایی بلد است؟

دوشنبه ظهر:
چرا همه‌ی بدن‌ام درد می‌کند؟ چرا ما الان باید توی بیمارستان باشیم؟ چرا مامان ِ تو این‌قدر کولی‌بازی درمی‌آورد؟ آیا داداش ِ تو باید حتما موقع ِ لگد زدن به جناغ ِ سینه‌ی من پوتین‌های سربازی‌اش پاش باشد؟ چرا بابای من باید تو را با همان کمربندی که تو برای ولنتاین برای من خریده بودی کتک بزند؟ چرا؟

سه‌شنبه صبح:
چرا ما را از بیمارستان انداختند بیرون؟ آخر چرا یک پرستار باید از دیدن ِ دوتا پسر که دارند روی تختِ بیمارستان سکس می‌کنند سکته بکند؟

چهارشنبه عصر:
چرا ما را بازداشت کردند؟ آیا به این خاطر که ماشین ِ بابای تو را دزدیدیم؟ آیا به این خاطر که می‌خواستیم فرار کنیم برویم شمال؟ آیا به این خاطر که به فرمان ِ ایستِ پلیس ِ راه گوش نکردیم؟ آیا به این خاطر که با سرعتِ 160 رانندگی می‌کردیم؟ آیا به این خاطر که با یک الگانس ِ پلیس تصادف کردیم و مچاله شد؟ آیا به این خاطر که موقع ِ رانندگی لخت بودم؟ به کدامین دلیل؟

پنج‌شنبه شب:
چرا دنیا این همه کوچک است؟ آیا جناب سرهنگ واقعا بی‌افِ سابق ِ تو بود؟ آیا فهمیدی آن سه ساعتی که تو توی اتاق ِ جناب سرهنگ بودی، بین ِ من و افسر وظیفه‌ی بازداشت‌گاه چه گذشت؟ آیا می‌دانی من قبلا با افسر وظیفه date داشته بوده‌ام؟ آیا دنیا کوچک نیست؟ و آدم‌ها حقیر؟

جمعه صبح:
چرا زندگی این همه یکنواخت است؟

.
.
.
پی‌نوشت:
در همین زمینه آقای الف را بخوانید!




12:43 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چهارشنبه 24 خرداد 85

تهران - 22 خرداد 85

.
.
.
تجمع زنان به خشونت کشیده شد.
عکس ِ یک
عکس ِ دو
.
سر ِ آن نـدارد امـشـب که بـرآیـد آفتابی
چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
.
عکس‌های بيشتر
.
.
.




13:59 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 19 خرداد 85

Not Like This

.
.
.
یک
حال‌ام خوب نیست.
.
دو
حدس می‌زدم اتفاق بیفتد، ولی...
.
سه
وضعیتِ مضحکی بود. داشتم چیزی تایپ می‌کردم. برادرم توی اتاق بود و لا- به- لای حرفی که می‌زدیم گفت: وبلاگ‌ات را دیده‌ام. همچنان در حال تایپ و بی‌اعتنا به چیزی که گفته بود پرسیدم: کدام وبلاگ؟ گفت: همزاد. یخ کردم. دستم روی صفحه کلید گیر کرد. همان طور خیره مانده بودم به مانیتور. هزار سال همان طور خیره ماندم به مانیتور. آرام پرسیدم: تو لینکِ آن را از کجا گیر آوردی؟ گفت: گیر آورده‌ام دیگر.
.
چهار
گیر آورده است دیگر.
.
پنج
حال‌ام خوب نیست.
.
شش
اینجا را می‌خوانی.
.
هفت
خوب نیست.
.
.
.




18:19 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 5 خرداد 85

زندگی ِ خواب‌ها

.
.
.
بیدار شدم، پنجره وا بود و باد وحشیانه درگیر شده بود با پرده‌ها و کتاب‌ها با عصبانیت ورق می‌خوردند. خواب‌ها برده بودندم به کهکشان ِ یک شهوتِ صمیمی و در آخرین لحظه – غافلگیرانه – ناگهان – ناجوانمردانه – از ارتفاع ِ ساده لوحی ِ خودشان پرت‌ام کرده بودند و حالا توی سرم می‌چرخیدند و با یک مراسم ِ آیینی، بی‌صدا فرو می‌رفتند در گردابِ فراموش‌شدگی.

پنجره را بستم. دراز کشیدم.

ول‌شدگی ِ بعد از خواب، مغز ِ معصوم‌ام را مثل یک بادکنک گرفته بود دست‌اش و می‌دوید و جزئیاتِ بی‌اهمیتی از گذشته‌ها را نشان‌ام می‌داد: از کارتون ِ سایمون در سرزمین ِ نقاشی‌های گچی گرفته تا بطری ِ پلاستیکی ِ کوکاکولا که وقتی داشتیم خداحافظی می‌کردیم و نگاه‌ام از تلاقی ِ چشم‌هات فرار می‌کرد دیدم و گیر کرده بود توی جوبِ خیابان ِ ولی‌عصر و می‌چرخید برای خودش و می‌چرخید.

یک خنکی ِ ملوس از لای پتو در آمد و چراغ ِ همه‌ی خیابان‌های مغزم را یکی یکی خاموش کرد و رفت و خواب‌ام برد مرا به مهمانی ِ اتفاقاتی که نمی‌افتند.
.
.
.




08:23 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 15 اردیبهشت 85

عبور و مرور

.
.
.
همه‌ی درها و آیفون‌ها و باغچه‌ها به صف ایستاده بودند و گذشتن ِ من را نگاه می‌کردند. درخت‌های بلند از دو طرفِ خیابان دست‌های‌شان را گذاشته بودند روی شانه‌های هم و از بالا گذشتن ِ من را نگاه می‌کردند. آپارتمان‌های خوابزده که صدای جاروبرقی و گریه‌ی بچه و بوی لباس‌های تازه شسته و قورمه‌سبزی مثل ِ آبشار ِ روزمرگی از آنها می‌ریخت پایین توی پیاده رو، کنار ِ هم نشسته بودند و گذشتن ِ من را نگاه می‌کردند. پسرهای تر- و- تازه‌ی دبیرستانی ِ سورمه‌ای پوش دستِ هم را گرفته بودند و به سمتِ خانه می‌رفتند و زیرچشمی گذشتن ِ من را نگاه می‌کردند.
.
بلیتِ کذایی ِ قطار را گرفته بودم. توی دستم بود و لبخند می‌زد و خوشحال بود که دارد می‌رساندم به مجمع‌الجزایر ِ رفقا.
.
و من می‌رفتم و تو نبودی و خاطراتِ خیابانگردی‌ ِ ما حباب می‌شدند توی هوا و می‌گذشتند و گذشتن ِ من را نگاه می‌کردند.
.
.
.




12:22 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 4 اردیبهشت 85

رویکردی فروکاست‌گرانه به وضع ِ اسفناک ِ بشر در فرآیند ِ انتزاعی ِ واگسیختگی ِ تصاعدی ِ مفاهیم در بستر ِ ناهمساز ِ هیچ‌انگاری.

.
.
.
(1) زندگی یک پلکان است، تاریک و نمور، تخمی هم.
(2) من، تو، قلبت و همه‌ی ماجراجویی‌های‌مان، موجودات خواب‌آلودی هستیم که یک جا، توی یکی از ابعاد مخفی ِ جهان قورت داده شده‌ایم.
(3) زندگی یک راه- پله‌ی کشدار و کهنه است، پر از ته سیگار، دستمال ِ مچاله، کارهای نکرده، پوست ِ تخمه، کاندوم ِ استفاده شده، آفلاین‌های لگد شده، کاغذ پاره، عشق‌های خاک‌خورده و چیزهایی دیگر.
(4) پشت هر دری، یک موجود عجیب- غریب خوابیده، یک دنیا که همه‌ی ماجراهای ریز و درشتی را که قرار است اتفاق بیفتند قورت داده.
(5) زندگی یک پلکان کثیف و کوفتی است، پیچ‌خورنده به پایین و در انتهای تاریکش دری هست.
(6) زندگی شستن یک بشقاب است.
.
.
.




14:38 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 10 فروردین 85

قبیله‌ی پسرهای در- به- در

.
.
.
قبیله‌ی ما فرق داشت؛ یک جور عجیبی بود. ناف قبیله‌ی ما را با در- به- دری بریده بودند.
ما پسر بودیم. گذشته‌ها را یادم نیست، یادم نیست چند نفر بودیم، بار اول کِـی بود، کجا، که همه‌مان دور هم جمع شدیم. خیلی هم فرق نمی‌کند حالا. آن اوایل هرچه بوده باید خوب بوده باشد و قشنگ؛ آن روزها احتمالا با بدن‌های لخت و برنزه‌مان – که بعضی جاهاش را با چند تا برگ قایم می‌کردیم (می‌کردیم؟) – صبح زود می‌زدیم بیرون از غار، بی‌خیالانه، پی ِ شکار گراز، لای آفتاب گندمزارهای داغ یا که سایه‌های سرد دره‌ها، و شب‌ها می‌نشستیم احتمالا دور آتش کنار هم و صدای ترانه‌های اساطیری مان با لرزش سایه‌ها و بوی گیاهان کوهی و نجوای موجودات عجیب و ناپیدایی که اوراد غریبی زمزمه می‌کردند قاطی می‌شد...
تاریخ قبیله‌ی ما همیشه در لحظه‌های پرشکوهی شکل گرفته که در آنها همدیگر را کشف می‌کردیم. مثلا پیش آمده که در کشاکش یک همآغوشی ِ تبدار یکهو تو را شناخته باشم که یکی از افراد قبیله باشی. یا جایی دیگر، توی دانشگاه، توی مهمانی، توی قطار... چه می‌دانم توی خیابان، پسری را دیده باشی و رگ آشنایی توی لب و چشم‌ها. حتا شده که وبلاگی بخوانم و کم کم متوجه لایه‌ی محوی بشوم پشت متن، که نشانه‌ای از قبیله‌ی ما باشد...
فراموشی، نفرین ابدی قبیله‌ی ماست. و ما محکومیم به ناشناختگی. این روزها ما همدیگر را پیدا می‌کنیم گاهی، توی پسکوچه و پیاده رو، توی مهمانی و رختخواب و پارک و کلاس و اینترنت و اداره و کافه، و حرف‌های ممنوعه می‌زنیم، نگاه‌های ممنوعه می‌کنیم، لذت‌های ممنوعه می‌بریم.
ما اینجاییم، پرتاب شده به گوشه‌های شهر، بی اسم، بی رسم، بی رد و پی. زندگی ما در خیابانگردی‌ها، دو نفری‌ها و چندنفری‌ها شبانه‌ی اینترنتی، مکالمه‌های بی زمان، دور ِ هم‌های کشدار، و عشقبازی‌های بی‌هوا معنی شده است.
ما همه پسریم.
.
... قبیله‌ی ما فرق دارد. ناف قبیله‌ی ما را با در- به- دری بریده‌اند.
.
.
.




00:04 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه یکم فروردین 1385

با بهاری که می‌رسد از راه

.
.
.
ما رو به روی هم
پر از پسرانه‌های رنگارنگ
و ضربان‌های لذت

و زمان،
که به سرآسیمگی بادهای بی‌هوا
جایی میان ما
بی‌قرار می‌رود...
.
.
.




12:00 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 22 اسفند 84

سال‌ها و آدم‌ها

.
.
.
یک: در گذشته
من، به رفت- و- آمد فکر می‌کنم. به سالی که گذشت، به زنجیر عجیب و جادویی ماجراها و به سلسله‌ی پسرانه‌ی آدم‌ها، من به خانه تکانی، به تکان خوردن، به تکانه، به تپش فکر می‌کنم. من به عشقبازی‌های هول- هولکی و دوست دارمت‌های شتاب‌دار و نگفته‌های سر- به- زیر، من به ما: رو- به- روی هم فکر می‌کنم.
.
دو: در حال
لحظه‌ها بی‌قرار می‌روند.
.
سه: در بی‌زمانی
التهاب. صبح است و سرد. یک کوله افتاده وسط اتاق، و من توی سکوت خودم این ور و آن ور می‌روم، پی یک چیز که نمی‌دانم چی، که شاید جا مانده باشد، یک لباس مثلا، یک خوردنی، یک نوار، یا فرض کن یک کاسه یا هر چی. از سرما ست یا که از دلهره‌ی دیر شدن: تنم داغ است و دستم سرد. یک لحظه نگاهم از جلو پنجره رد می‌شود: در روشن- نشدگی هوا همه چی هنوز خواب است و آبی رنگ. صدای یک پرنده از دور، رد شدن چند فکر ِ بی هوا از سَرم؛ سبُـکم انگار. عمیق نفس می‌کشم و نگاه می‌کنم به دور و بر اتاق. تنگ می‌شود دلم؟ مهم نیست، این مهم نیست. از صدای بستن زیپ، دلم هری می‌ریزد: الان، وقت رفتن، ضربان لذت توی تمام تنم و همهمه‌ی هیجان، روی سطح پوستم. کسی از جایی نزدیک زمزمه می‌کند: بدو مهدی، دیر شد.
.
چهار: در آینده
من به همیشگی بودن فکر می‌کنم.
.
.
.




14:11 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چهارشنبه 5 بهمن 84

و خواستنی بودی.

.
.
.
روشن نبود هوا هنوز. سینی چای را زمین که گذاشتم، نشستم پای تخت، نگاه کردم به لبهات، توی خواب باز مانده بود از هم و دلبرانه وسوسه‌م می‌کرد به بوسیدن. نگاهم دزدکی رفت به نیم‌تنه‌ی لختت، بیرون مانده بود از پتو و سفیدی سینه‌ت، یواش و مواج بالا- پایین می‌رفت. دستت، آویزان از لبه‌ی تخت بود، با رگهای سبزآبی، و سرما بیرون پنجره بود. تکانی خوردی و پتو پایین‌تر رفت، چیزی توی دلم فرو ریخت، و شهوتم موج ورداشت. بوی گرمای چای می‌آمد و تکرار تنفس تو. آمدم نشستم آرام کنارت، دست هام را دو طرف بالش گذاشتم، سرم را بردم پایین‌تر. بوی نفس‌هات را می‌خواستم. بی‌صدا زمزمه کردم: صبح شده ها! چشم‌هات باز شد آرام توی نگاهم. خمار و گیج و منگ. و خواستنی بودی. پیشانی‌ت را بوسیدم، آمدم نشستم پایین، و نگاه کردمت. غلت زدی به یک پهلو، لبخند زدی به صورتم. گفتی: سلام...
.
.
.




23:47 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج‌شنبه 29 دی 84

زبان زنده

.
.
.
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد،
دل برد و نهان شد.
.
من چندتام؟ هزارتا شاید. مثل انعکاس از هزارتا آینه‌ی جوراجور. آدم‌ها خودشان را در آینه‌ی دیگری می‌شناسند و من انگار، همین تصویرهای شکسته‌م، هزارتا تصویر رنگارنگ، انعکاس از تو و آینه‌های دیگر، از آدم‌هایی که دوست می‌دارم.
در آینه‌ی تو، من همان بت‌پرست پابندم، که هزار سال است تو را در معبد باستانی خودم، سرخوشانه می‌پرستم. در آینه‌ای که تویی، می‌توانم من خودم را به پسرانه‌ترین زبان زنده‌ی دنیا ترجمه کنم. در آینه‌ی تو، من پررنگ‌ترم.
.
در آینه‌ی من اما تو، هزار بار دزدیده چون جان می‌روی، اندر میان جان من.
.
.
.




11:50 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 23 دی 84

مارپیچ

.
.
.
امروزه محققان بر این باورند که امتحانات پایان‌ترم نقش بسزایی در تاریخ جوامع بشری داشته است؛ آنان ابراز می‌دارند که بر اثر شدت فشارهای وارده در این ایام، دریچه‌های تازه‌ای در درک جهان هستی به روی فرد گشوده می‌شود، و این در حالی‌ست که به کنکور کارشناسی ارشد نیز چند ماهی بیشتر نمانده. در همین راستا طی یک رویداد کم سابقه در جهان، یک وبلاگ نویس معلوم‌الحال، به مدت سه شبانه روز از منزل خارج نشد و به رایزنی و خودزنی با همزادهای داشته و نداشته‌ی خود پرداخت. به گزارش خبرنگار ما در اثر این حادثه شمار کثیری از زندانیان مجروح و برخی نیز ناپدید شدند. از سرنوشت بازماندگان هم اطلاعی در دست نیست (لطفا سوال نفرمایید). خبرنگار ما خاطر نشان کرد: بعضی‌ها خیال می‌کنند زندگی شبیه یک مقصدی است واسه‌ی رسیدن یا که یک قله برای فتح. عمرا که این جور باشد. در حالی که همان گونه که فروغ فرخزاد هم گفته: کدام قله؟ کدام اوج؟ همین شاعر در جایی دیگر می‌افزاید: چرا نگاه نکردم؟ چرا نگاه نکردم؟ که منظورش این بوده که اگر آدمی عقلش را جمع بکند و خوب نگاه کند می‌بیند که اصلا یک همچو چیزی نیست؛ بلکه یک چیز دیگری‌ست. یعنی زندگی یک مارپیچ می باشد انگاری، که اگر از یک ورش نگاه کنی می‌بینی همان جایی هستی که بودی، سر جای اول، ولی اگر از آن ور ِ دیگرش نگاه کنی می‌بینی که نه بابا! آن جوری ها هم نیست و رفته‌ای یک پله بالاتر. و بدین ترتیب ما پی می‌بریم که فروغ فرخزاد یک شاعر خیلی خوبی است.
در خاتمه، ذکر این نکته خالی از فایده نیست که:
دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من.
.
و این بود آنچه ما بر همگان پدیدار کردیم.
باشد که پند گیرند.
همین.
.




21:02 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج شنبه 8 دی 84

زمزمه

.
.
.
تن بعدی تن کیست؟
.
.
.




21:57 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 26 آذر 84

بادنما

.
.
.
همیشه همین جوری بوده. وقتی هستی همه چی حل است، مرتب است همه چی؛ مثل آهنربایی که همه‌ی قطب نماهای بین‌مان را همخط بکند، یا مثل جریان باد، که باشد و همه‌ی بادنماهای خروسک دار، به سمت شرق اشاره کنند. نبودنت اما، یک به هم ریختگی‌ست، پر از حرف‌هایی که کاش زده بودم و کارهایی که کاش می‌کردم.
می‌فهمی ام؟
در ضمن با خدا هم صحبت کردم چند روز پیش‌ها، قرار شد یک سیاستی به خرج بدهد یک تکه از آینده مال ما باشد. اما باید صبر کرد؛ متقاضی زیاد شده و سر خدا هم شلوغ.
.
.
.




12:06 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چهارشنبه 23 آذر 84

بیا، بنشین و بشمر.

.
.
.
یک
من می‌گویم: بیا بنشین و بشمر با من: یک دو سه چهار پنج...
.
دو
هیچ و پوچ. همه جا بی سر و صداست. همه چی بی معنی شده. نه حرفی می آید نه کلمه‌ای. همه چی که چی؟
.
سه
... راستی تا یادم نرفته بگویم که من چقدر دوست دارمت وقتی پلید می‌شوی. راستش، تو بهترین گناهکاری که دیده‌ام؛ و چقدر دلم تنگ شده برای گناه‌های با هم. کاش یک خلوت ابدی باشد، تو باشی و من، همه ساعت‌ها را، همه جا را، به گناه بکشیم رسما.
.
چهار
من می‌گویم: وقتش شده. آذر، آخر پاییز، و یک فصل که تمام می‌شود.... من می‌گویم: بیا، بنشین، و بشمر با من: یک دو سه چهار پنج... هی! می‌بینی؟ می‌بینی چه همه جوجه داریم؟؟
.
پنج
دزدیده چون جان... بی خیال حوصله‌ش را ندارم.
.
.
.




23:23 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه 8 آذر 84

جریان باد

.
.
.
وقتی چیزی که می‌خواهی، توی یک گوشه‌ای باشد از دنیا، بند کفش را می‌بندی، بقچه را ور‌می‌داری و راه می‌افتی. وقتی چیزی که گم‌اش کرده‌ی، یک گنجی باشد توی یک جزیره‌ای، قایق را هل می‌دهی و شروع می‌کنی به پارو زدن. وقتی چیزی که باید باشد و نیست، یک آدم باشد بین آدم‌ها، پسری بین همزادها، قدم می‌زنی لا به لای مردمی که می‌گذرند، و صدای قلب را گوش می‌کنی...
اما اگر پی چیزی باشی جدای از این همه، چیزی دیگر، از جنس صمیمیت و دل- وا- پسی، پی ِ "همزاد شدن"، پی ِ قاصدکی که روزی فوتش کرده‌ی توی هوا و حالا... پس زندگی را بایستی بریزی روی میز، و تاس را بندازی: قمار متمادی.
.
همچنان: دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من.
.
.
.
پی نوشت 1: آگهی تجمع
هم پيمان در برابر گسترش ايدز
.
پی نوشت 2: به مناسبت روز جهانی ایدز
نکات مهم در مورد استفاده از کاندوم
.
.
.




08:10 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج شنبه 26 آبان 84

نام‌ها و نشانه‌ها

.
.
.
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را، که خواهر مرگ است
و جاودانگی
رازش را با تو در میان نهاد...
(شاملو)
.
جادوگر:
- الو؟ - الو، سلام. - سلام، الو صدا میاد؟ - بله میاد، شما؟ - من مهدی ام. - آها، سلام خوبید؟ - سلام، آره خوبم، ممنون... صداتون ضعیفه. - الو! خوب شد؟ - آره بهتره، خب، سلام شما خوبید؟ - آره سلام خوبم، چه خبرا؟ - هیچی، امروز... الو؟ امروز تولدمه. - اوه ! که این طور، پس... الو؟ صدا میاد؟ - آره صداتون میاد. - خب پس تولدتون مبارک باشه، صدسال زنده باشید و از این حرف‌ها، حالا زنگ زده بودید تولدتون رو خبر بدید به من؟ - چی؟ صداتون بد میاد. - گفتم زنگ زدید تولدتون رو خبر بدید؟ - آه! نه، چیز دیگه‌ای هم بود. - خب؟ - خب چی؟ - خب چه چیز دیگه‌ای هم بود؟ - آهان، می‌خواستم بگم فردا هم تولد پسرک جادوگره. ضمنا صداتون خیلی بد میاد. - الو؟ الان خوبه؟ تولد کی؟ - نه، ولی بهتر شد. پسرک جادوگر. - آها، آه! چه عالی! تصادف جالبیه. - آره، نظر من هم همینه. - خب من هم مجددا تبریک می‌گم. - باشه. - خب همین؟ - چی همین؟ - حرف‌هاتون تموم شد؟ - خب نه، اصلا چیز دیگه‌ای رو می‌خواستم بگم. - خب بگید، من گوش می کنم. - من می‌خواستم بگم که... - الو؟ چی شد؟ - الو، صدا میاد؟ - آره الان میاد، حرفتون رو بزنید. - می‌خواستم بگم که من این وبلاگ رو به پسرک جادوگر تقدیم می‌کنم. - ...عجب. شما مطمئنید؟ - آره. - یک مشت کلمه؟ این چیزیه که می‌خواید بدید؟ - آره، این چیزیه که من دارم. - خیلی خوب. حالا چی؟ - حالا هیچ چی. - یعنی چی هیچ چی؟ - الو؟ چی؟ - چی، الو؟ صدا میاد؟ - الو...؟
.
سینا:
« آری؛ باشی و زندگی کنی... که دوست داشتن از عشق برتر است و من، هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله‌های عشق‌های بلند، پایین نخواهم آورد.»
.
خشایار:
« و زمان آیا به سان عشق نباشد، تقسیم‌ناپذیر و بی‌مرز؟»
.
دیگران:
پویا. ابراهیم، آرین، سعید، سهراب، رهام، احسان، رضا، بهزاد، حمید، مانی، علی، علیرضا، احمد، رضا، باربد، آراد، محسن، سینا، مهراد، شهرام، هومن، علی، ایلیا، مصطفی، کیوان.
.
دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من.
.
.
.




14:35 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چهارشنبه 18 آبان 84

روزمرگی از نوع سوم

.
.
.
ساعت هفت:
مسواک. چای. بیست عدد شنای پرس. خود درگیری مزمن روزانه. اینترنت. اصلاح صورت. صبحانه. پوشیدن لباس + مراسم آینه. بند کفش. آسانسور، و یک هبوط هفت طبقه‌ای.
.
ساعت نه:
منفورترین آدمیان آنانی هستند که در تاکسی بحث سیاسی می‌کنند. (آداب‌الطریق، باب ششم)
.
ساعت ده:
جلسه ی قبل گفتیم که اگر دستگاه مختصات S با سرعت یکنواخت v نسبت به دستگاه مختصات S΄ در حال حرکت باشد، بازه های زمانی یک دستگاه، که ناظر ساکن در دستگاه دیگر اندازه‌گیری می‌کند به اندازه‌ی γ با بازه‌ی زمانی...
.
ساعت دوازده:
آیا چگونه می‌توان خرخره‌ی یک استاد را جوید؟
.
ساعت چهارده:
یک پناهگاه می‌خواهم. آسمان ابری شده و واسه‌ی خودش رفته توی فکر. یک پناهگاه می‌خواهم. یک گرمای انسانی شاید....
.
ساعت شانزده:
در درجه‌ی اول باید مقدار موثر B در داخل چنین جسمی را بدانیم و برای این که بتوانیم عامل وامغناطنده‌ای مانند n را به جسم نسبت دهیم، آن را بیضی‌وار فرض می‌کنیم. مقدار موثر B برابر میانگین چگالی شار در ناحیه‌ای‌ست که ابعاد آن در مقایسه با سطح مقطع لایه‌های عادی و ابررسانش بزرگ باشد. به عبارت دیگر...
.
ساعت هجده:
مقدار انرژی لازم برای متلاشی کردن یک دانشکده را برآورد کنید. (پنج نمره)
.
ساعت بیست:
راهنمونی ایجابی شامل مجموعه‌ای از اقتراحات یا اشارات بعضا بسط یافته‌ای‌ست که بر چگونگی تغییر یا توسعه‌ی متغیرهای ابطال پذیر برنامه‌ی پژوهشی دلالت دارد؛ یعنی بر چگونگی جرح و تعدیل کمربند محافظ ابطال پذیر و یا توسعه‌ی آن.
.
ساعت بیست و دو:
برخاستن دود از سر و دیگر نقاط بدن. تلفن زدن و خاله زنک بازی. شام. احساس یک جای خالی ِ بزرگ در اتاق. تماشای باریدن باران. یاس فلسفی به هنگام دمر خوابیدن در رختخواب. استامینوفن کدئین. مراسم شمارش گوسفند و دیگر حیوانات اهلی.
.
ساعت بیست و چهار:
دزدیده چون جان می‌روی؛ اندر میان جان من. (خودت هم می‌دانستی ناقلا؟)




19:41 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 7 آبان 84

اسم شب

.
.
.
یکم: راه شب
هـنگام سـپیــده دم خـروس سـحری
دانی که چـرا هـمی‌کند نوحـه گری؟
یعـنی که نمودند در آییـــنه‌ی صـبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
دلم می‌خواهد یکی از همین صبح‌ها باشد، همین سحرهای دلتنگ، که بیایی از در اتاق و من توی رختخواب، بنشینی کنارم و لبخند بزنی که: وقتش شده است. دلم می‌خواهد یکی از همین روزهای پسرانه باشد، آن روزی که می‌آیی و خسته، سرت روی شانه‌ام، و سراسر عظمت ِ بودنت را هدیه‌ی من می‌کنی. دلم می‌خواهد یکی از همین گرگ و میش‌های آبان، دستم را بگیری و وقتی که خوابند، همه خوابند، در ِ گوشم زمزمه کنی – همان گوشی که مال توست – که: وقت رفتن است.
.
دوم: اسم شب
دنیای ما، دنیای پسرانه‌ی ما، دنیای کلید است و قفل و رمز، گاهی. دنیای ما، دنیای رنگ‌وارنگ ما، گاهی دنیای تردید می‌شود و اسم شب. هرچه هست و هرچه بود، گذشت این هم.
.
سوم: دزد شب
دزدیده چون جان می‌روی، اندر میان جان من.
.
.
پی نوشت: یادکرد
این وبلاگ به تاریخ ٥ آبان ٨٤ یکساله شد.
.
.
.




15:35 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 30 مهر 84

جنون ادواری

.
.
.
بعضی وقت ها انگاری توی خودم موج ور می دارم : بالا ، پایین ، بالا ، پایین ، بالا ، پایین ، بالا ، پایین ، بالا ، پایین ، بالا ، پایین ، بالا ، پایین ، بالا ، پایین ، بالا .
.
بعضی وقت ها انگاری توی خودم تبدیل می شوم به یک بچه مدرسه ای عصبی مزاج که وقتی آخرین کلاس بعد از ظهرش تمام می شود و زنگ می خورد ، تند تند و تنها و کیف به دوش راه می افتد طرف خانه و همه ش توی این فکر که کاش یک مسلسل داشت و همه ی آدم های روی زمین را می کشت ، خلاص .
.
بعضی وقت ها انگاری توی خودم گردابی درست می شود ، فرو می روم ، پیچ می خورم ، گم می شوم توش .
.
بعضی وقت ها انگاری توی خودم ، جای تو خالی ست ، بدجور .
.
.
.




22:08 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج شنبه 21 مهر 84

اندر احواﻟﺎتمان
(به : خشایار ؛ محض مزاح و محک)

.
.
.
امروز داغيم ما ؛
وَ بَر ما بَسي مُسَلَم و مُبَرهَن است که اين داغي از هَمان قِسم داغي هاست که از عُصاره ي عَذاب ابَدي و اليم سيب يا که گندُم ، عارض گشت بَر جَميع جَوارح آدَم يا که حَوا ، وَ جَسَد به جَسَد دَر بَدن ِ بني بَشر حُلول کَرد وَ جسم به جسم دَر تَن ِ آدمياني که اسْلاف ِ ما بودند به تناوُب و تِکرارْ قوام يافت قرن به قرن ، تا برَسَد به مَکانت وَ مَنزلت ِ هَمچون مایی که هَمزادیم اينک و اينجا ، که داريم مَرقوم مي کنيم بَر لاجوَرد ِ اين وبلاجْ حَرف به حَرف ، حَسب ِ غريب ِ حال مان را که :
هاي !
امروز داغيم ما .
.
.
.




10:48 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 16 مهر 84

عشق است .

.
.
.
گفته اند :
دوری و دوستی .
دمشان گرم .
چون
فکر کنم که همین جوری ست .
یا
دوست دارم فکر کنم که همین جوری ست .
یعنی
مجبورم قبول کنم که همین جوری ست .
در واقع
هیچ گزینه ی دیگری در کار نیست .
پس
عشق است :
دوری و دوستی .
.
در ضمن :
لعنت به فاصله .
.
.
.




21:49 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دو شنبه 28 شهریور 84

خالی ِ بزرگ

.
.
.
بیدار که شدم امروز از خواب ، دم عصر بود ، تنها بودم . یادم افتاد از عصرانه های با هم ، جشن های پسرانه ی خانگی ، مثل یک خواب که دیده باشم . سلول های پوستم ، همه باهم اسمت را داد زدند ، هزار بار و ترکیدند .
.
تاریک داشت می شد . بوی دود برگ ، توی راهرو . صدای پرت و پلا کردن باد ، برگها را . راه افتادم توی خانه و همه ی تقویم هایی را که داشتیم پاره کردم ، همه ی ساعت های خانه را شکستم . و نشستم لب تخت ، سیب خوردم . سردم بود .




09:14 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 7 شهریور 84

پسر بودن مثل ما

.
.
.
پسرک جادوگر! بعضی وقت ها خیال می کنم که یک مجسمه ام از شن وخاک ، در ارتفاعی که باد می آید و باد می آید . در معرض متلاشی شدن ، نابودی ، از هم پاشیدگی .
.
پسرک جادوگر! راست می گفتی : زمان لجباز است . مثل یک بچه ی سمج که از گوشه ی پیراهن آدم آویزان شده و هزار بار می پرسد : زندگی یعنی چی ؟ زندگی یعنی چی ؟ و من چقدر دلم می خواهد بگیرم این بچه را و بکوبم به دیوار .
.
پسرک جادوگر! من و توییم اینجا که داریم بالا می رویم ، بالا می رویم ، بالا می رویم . توی تاریک- روشنی ِ این پلکان عجیبی که دیوانه وار بین من و تو پیچ می خورد و پیچ می خورد و اوج می گیرد ؛ داریم بالا می رویم از خستگی و تنهایی خودمان .
.
پسرک جادوگر! یک سال گذشته و این روزها پُرَم از " من چی می خواهم ؟ " و از " باید فکر کنم " . این روزها از تو پرم . از آتش بی شعله ای که بین ماست و خواستنی ست . و توی این روزهایی که سرد می شود و سنگین ، ما کاغذ باشیم یا چوب ، گرم می شویم از این بی شعـلگی ِ دلچسب .
.
پسرک جادوگر! این شب ها که می خوابم ، آدم ها ، اسم ها ، خاطره ها روی فضای بالای سرم چرخ می زنند و من نگاه می کنم . من نگاه می کنم به این روزها که گذشت ، به صداها و نفس ها و بوها ، که با زمزمه های خفیف ، می چرخند ، می چرخند ، می چرخند . نگاه می کنم و پر می شوم از ترس و تصور یک ماه دیگر ، و روزهایی که وحشیانه انتظار می کشند .
.
پسرک جادوگر! پاییز می شود .
.
.
.




14:30 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه یکم شهریور 84

وقتی من ارگاسم شدم

.
.
.
صبحی آمدم انتخاب واحد بکنم اینترنتی . نشد . همه ی نمرات ترم قبلم صفر منظور شده بود . رفتم دانشکده پیش خانم چادری گفت بیا این شماره نامه را بگیر برو امور کامپیوتر . رفتم امور کامپیوتر پیش آقای عینکی گفتم این نامه ی بنده چی شده . گفت برو دبیرخانه ببین نامه ت چی شده . رفتم دبیرخانه پیش آقای ریشو گفتم نامه م چی شده . گفت به من چه برو امور دانشکده ها بپرس چی شده . رفتم امور دانشکده ها پیش آقای تُپُلی گفتم آقا این نامه ی بنده را ببینید چی شده . گفت برو امور آموزشی پرونده ت را بیار نامه توی آن است . رفتم امور آموزشی پیش آقای یقه بسته گفتم جناب پرونده م را می خواهم . شش ساعت گشت و برگشت و نشست و گفت اینجا که نیست . گفتم یعنی چی نیست . گفت چه می دانم یعنی چی شاید توی امور دانشکده ها باشد . برگشتم پیش آقای تپلی گفتم پرونده م را می خواهم . همه ی اتاقش را گشت گفت اینجا که نیست . گفتم چی کار کنم حالا . گفت به من مربوط نیست از امور آموزشی بپرس . برگشتم از آقای یقه بسته پرسیدم چی کار کنم حالا . گفت برو بایگانی . رفتم بایگانی پیش آقای اخمو گفتم پرونده ام را می خواهم قربان . بلند شد رفت و یک ساعت بعد برگشت و گفت اینجا که نیست . گفتم یعنی چی . گفت به من چه برو از امور آموزشی بپرس . رفتم پیش آقای یقه بسته . نماز بود .
وقت اداری تمام شد . برگشتم پیش آقای تپلی گفتم باید چی کار بکنم حالا . دست هایش را گذاشت روی شکمش و لم داد روی صندلی و لبخند زد و گفت : به من مربوط نیست .
.
.
.




16:56 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج شنبه 13 مرداد 84

گیج زدن

.
.
.
همیشه توی تاریخ و جغرافی ضعیف بودم . کمترین نمره هام توی مدرسه . نمی توانستم سر در بیاورم .
حالا هم همین جوری است هنوز . نمی فهمم که مثلا ، توی لشکر کشی فلان سال ِ دلم ، به سرزمین فلان آدم ( یا که بر عکس ) ، علل و عوامل عمده ی شکست- یا پیروزی- چی بوده ؛ یا مثلا توی سلسله ی پادشاهانی که بر کشور رفاقت ها حکمرانی می کرده اند ، دوره ی سلطنت خودخواهی های من در کجا واقع می شود ؛ یا که قله ها و دره ها و بیابان ها و کویرها و دریاهای خودم را ، جاهای کشف نشده ام را ، نمی شناسم هنوز ؛ نمی دانم چی شد که نسل بعضی از قبیله های شور و شوق منقرض شد ؛ یا که مثلا مساحت و وسعت و ابعاد سوء تفاهم بین آدم ها چقدر است ...
.
یک وقت هایی آدم هوس می کند زندگی اش را مثل یک لباس چرک و کثیف در بیاورد از تنش ، بیاندازد توی تشت ، بسابد ، بمالد ، بشورد و بعد ، پهنش بکند روی بند رخت و خودش هم همان جور لخت و پتی بنشیند توی ایوان و لم بدهد و باد بخورد .
.
.
.




10:32 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه 11 مرداد 84

به تو ام دل نگران است

.
.
.
بـا مـن بـی کـس تـنــــهـا شـده ، یــــارا تـو بـمـان
هـمـه رفــتـنــد از ایــن خـانـه ، خـدا را تـو بـمـان
مـن بــی بــرگ خـــزان دیــــده دگـــر رفــتــنـی ام
تـو هــمــه بـار و بـری ، تــازه بــهــارا تـو بـمـان
داغ و درد اســـت هــمــه نـقـش و نـگـــار دل مـن
بـنـگـر این نـقـش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زیـن بـیـابـان گـذری نـیــسـت ، سـواران را لـیـک
دل مـن خـوش بـه فـریــبی است ، غـبـارا تو بمان
هـر دم از حـلـقـه ی عـشــــاق پـریـــشـانـی رفــت
بـه سـر زلـــف بـتــــان ، سـلـسـلـه دارا تـو بـمـان
شـهـریـــارا ، تـو بـمـان بـر سـر ایـن خـیـل یـتـیـم
پــــدرا ، یــــارا ، انــــدوه گـــــســـارا ، تـو بـمـان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
کـه سـر سـبـز تـو خـوش بـاشـد ، کــنـارا تو بمان
.
ﻫ . ا . سایه
.
.
.




08:17 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج شنبه 6 مرداد 84

پدید

.
.
.
می نشینم پشت صفحه کلید و مانیتور . یک صفحه ی سفید وا می کنم و خیره می مانم به رو به رو . ساعتک از آن پایین سمت راست پلک می زند : 20:53 . می نویسم : حس می کنم چیزی هست که تازه شناختمش . بعد ِ این همه مدت . چرا ندیده بودمش ...؟ می مانم باز . گیر می کنم توی یک مرداب انگاری . گیج می زنم یک کم . از چی دارم می نویسم ؟ 20:56 . باز انگشت ها و صفحه کلید : چیزی که همیشه بوده ، و هیچ وقت نشناختمش . حالا که برمی گردم به عقب و نگاه می کنم ، به گرد و غبار در هم و بر هم ِ آدم ها و ماجراهای پشت سرم ، می بینم این چیز ، خیلی وقت ها ، خیلی جاها ، بوده که از کنارش گذشتم و رد شدم ، بی توجه . چرا ندیده بودمش ...؟ باید بنویسمش . 20:58 . بنویسم تا خلاص بشوم ، راحت بشوم از دستش . بنویسم : مثل یک جور زمزمه ی همیشگی ، لای اتفاق هایی که می افتند ، مثل یک رنگ مشترک بین همه ی آدم های تازه و قدیمی ، همه ی نگاه ها و لب و چشم ها و تن و بدن ها و قلب هایی که سر راهت قرار گرفته اند ، می گیرند ، مثل نخ تسبیح ، که همه ی این مهره ها را وصل کرده باشد به هم . چرا ندیده بودمش ...؟ 21:06 . حتی خیال می کنم الان هم توی اتاق ، هست و می چرخد و نفس می کشد و گرمای موج دارش انگار ، پشت گردنم را قلقلک می دهد . همین ها را تایپ می کنم ، و تایپ می کنم : شبیه حالتی که آدم بعد از خواب دارد گاهی ، یک حس محض ، فارغ از خوابی که دیدی و ماجراهاش – که دیگر یادت نیست ، و فقط حسی هست که مانده و مثل هاله دور و بر آدم است و نمی بینیش . چرا ندیده بودمش ...؟ مانیتور زل زده به من . یک خط کوچولو هی چشمک می زند واسه ی خودش . خمیازه می کشم و مانیتور خوابش می برد . ماوس را تکان می دهم . 21:14 . 21:15 . آدم ها را یادم می آید که آمدند و رفتند ، هستند بعضی هاشان و بعضی هم نه . یاد می کنم و می نویسم :
آن یــار کـزو خـانـه ی مـا جـای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

.
.
.




21:20 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه 28 تیر 84

آقای الف

.
.
.
صبح با صدای زنگ تلفن بود که آقای الف از خواب پرید . از بیمارستان بودند و گفتند جواب ایدز ِ آقای الف مثبت است .
بعد آقای الف تلفن کرد به رامین – که آدمی بود بسیار منطقی – و گفت که اگر خودش ایدز دارد ، قاعدتا رامین هم باید ایدز داشته باشد و رامین حساب کرد که در این صورت لازم است به هفت نفر تلفن کند و بگوید که ایدز گرفته ند و کارشان تمام است و به سه نفر دیگر بگوید که بد نیست بروند و یک تست اچ آی وی بدهند .
بعد آقای الف به منوچهر – که هجده سالش بود – زنگ زد و قضیه را تعریف کرد ، و منوچهر گفت که واقعا ناراحت نشده ولی دلش رحم آمده برای معلم زبانش که زن دارد و بچه ، که الان حتما آنها هم ایدز گرفته اند و گفت خیلی بد است که بچه ی آدم از همان اول ایدز داشته باشد .
بعد آقای الف که دیگر داشت می رفت صورتش را بشورد با غزاله – که خیلی خانم حساسی بود – تماس گرفت که بگوید او هم ایدز گرفته ولی غزاله این قدر پشت تلفن گریه زاری کرد که آقای الف مجبور شد گوشی را قطع کند .
بعد آقای الف به حسین زنگ زد – که خیلی خیلی پسر سر به زیر و پاکی بود – و آقای الف مطمئن بود که حسین به غیر از همان یک شب با آقای الف ، با کس دیگری رابطه ای نداشته . اما حسین که ماجرا را شنید اول که کلی ناراحت شد و بعدش گفت شاید بد نباشد به رامین هم خبری بدهد که آقای الف گفت خودش این کار را کرده .
بعد آقای الف که می رفت بساط صبحانه اش را ردیف کند ، یادش آمد زنگ بزند به پسر خاله اش – که چند ماهی می شد که توی آلمان زندگی می کرد و با یک پسر آنگولایی ازدواج کرده بود – اما پسر خاله اش در حالی که گریه می کرد گفت که چند دقیقه پیش منوچهر زنگ زده و جریان را تعریف کرده . بعدش هم پسر خاله ی آقای الف در حدود یک ساعت توضیح داد که تصمیم گرفته یک NGO برای حمایت از همجنسگرایان ایرانی ِ مبتلا به ایدز ِ مقیم ِ آلمان درست کند .
بعد آقای الف که سر میز صبحانه نشسته بود و داشت به تنهایی هایش فکر می کرد ، تلفن زنگ زد که رامتین بود و بعد از یک ساعت مقدمه چینی در مورد لجنزار بودن زندگی و این که دنیا بی وفاست ، گفت که یکی از دوست هایش به اسم حسین همین الان بهش خبر داده که ایدز دارد و به هر حال بعید نیست که آقای الف هم ...
بعد آقای الف به حکم وظیفه ی انسانی ای که داشت ، به همه ی فرند لیست ِ یاهو مسنجر اش پیغامی ارسال کرد با این مضمون : " سازمان جهانی مبارزه با ایدز به مناسبت روز جهانی ایدز ، به همه ی کسانی که امروز تست اچ آی وی بدهند ، پنجاه ساعت اینترنت مجانی هدیه می دهد . اگر این پیغام را برای همه ی افراد فرند لیست خود ارسال نکنید آی دی ِ شما در عرض چهل و هشت ساعت خود به خود حذف می شود ( send 2 all ) " .
بعد آقای الف نشست پای تلویزیون ، که گوینده داشت اعلام می کرد : " تازه ترین خبر : رسوایی نخست وزیر آلمان به علت ابتلا به ایدز ؛ به گفته ی یک مقام رسمی که نخواست نامش فاش شود ، علت بیماری ِ وی ، رابطه ی نامشروع با یک پسر آنگولایی بوده است ... " .
بعد آقای الف تلویزیون را خاموش کرد و تلفن را از پریز کشید و سعی کرد به هیچ چیزی فکر نکند .
.
.
.




08:42 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 18 تیر 84

قصه ی فراموشی

.
.
.
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فـردا مـرا چـو قـصه فرامــوش می کنی
( ابتهاج )
.
پی نوشت یک :
دیگر دیوار خودسانسوری بلند تر از جهش ها و پرش های مغزم شده . قبلا دشت ِ درندشتی بود که توش می شد دوید ، الان پل صراط است و من هم که گناهکارترین . نوشتن ، دیگر تلاش مذبوحانه و احمقانه ی یک آدم ِ لخت است ، که می خواهد لختی اش را از هزار تا چشم ِ خیره قایم بکند . سنگینی این ننوشته ها خسته ام کرده . لعنت ، هزار بار . به من و این وبلاگ و حرف هایی که نمی توان زد .
.
پی نوشت دو :
کنجکاوی – گاهی – از مصادیق آدمخواری ست .
.
.
.




14:03 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 10 تیر 84

جزیرگی

.
.
.
آهای ! جزیره می بینم !
.
هوای ِ بچگی و بچه- شدگی کردم ، نه به کسی کار داشته باشم و نه کسی بهم کار داشته باشد . دوست داشتم همه ی ِ بچگانگی ها و احمقانگی های ِ خودم را می گرفتم کولم و سلـانه- سلـانه می رفتم یک جای ِ دور ، یکی از سیاره های ِ کهکشان ِ آندرومدا مثلا . دلم می خواست برای چند وقت دنیا تعطیل می شد ، بعد من می رفتم و دست- توی- جیب ، همه ی ِ شبانگی های ِ خیابان را قدم می زدم ، همه ی ِ کوه های ِ دم ِ صبح را بالا می رفتم ، همه ی ِ بی خیالی ِ خودم را می رقصیدم . هوس کردم همه ی ِ وازدگی و خستگی ِ خودم را آسفالت کنم تا بشود روش دوچرخه- سواری کرد . هوس ِ فراموش- شدگی توی ِ پسرانگی های ِ بدنی ِ دو- نفره کردم . دوست داشتم باد می شدم و موج ور می داشتم روی ِ سر ِ همه ، تا گوشها پر از همهمگی ِ من بشود . می خواستم برهنگی ِ خودم را بلند- بلند توی ِ چشم ِ آدمها فحش بدهم . دوست داشتم یک مدت نامریی می شدم ، invisible ، که به همه نگاه کنم و کسی نبیندم . دلم می خواست با یک پارچ ، همه ی ِ دلشورگی های ِ بی معنی ِ خودم را یواش- یواش آب بدهم پای ِ عصرانگی های ِ تابستان . دوست داشتم اصلا نباشم یک کم ...
.
جزیره می بینم ، آهای ! جزیره می بینم !
.
.
.




06:15 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه 7 تیر 84

آگهی ها

.
.
.
تبریک : جناب آقای خشایار خان خسته ، تولد جناب عالی را به شما تبریک عرض نموده ، از درگاه خداوندگاران ، شادمانگی و شادخوارگی سرکار را آرزو می نماییم .

معاوضه : چند عدد مهدی کهنه با یک مهدی نو تعویض می گردد .

خریداریم : حوصله در انواع مختلف ، با قیمت بالا و قبول شرایط .

تبریک : جناب آقای خشایار خان خسته ، تولد جناب عالی را به شما تبریک عرض نموده ، از درگاه خداوندگاران ، شادمانگی و شادخوارگی سرکار را آرزو می نماییم .

گمشده : یک پسر بچه گم شده . از یابنده تقاضا می شود با آدرس همزاد – ات – یاهو – دات – کام تماس گرفته و یا نامبرده را در صندوق پست بیاندازد .

تبریک : جناب محمود احمدی نژاد ، پیروزی دندان شکن شما را در نهمین دوره انتخابات تبریک عرض می نمایم .

نیازمندی : شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش .

دعوت به همکاری : به یک دندانساز حاذق جهت ترمیم دندانهای شکسته نیازمندیم .

اکازیون – فوری : مقادیر معتنابهی خستگی فرد اعلا ، با کیفیت بی نظیر ، فروشی ، تحویل در محل .

خریداریم : یک عدد سیاره ی کشف نشده در دورترین نقطه ی جهان ، جهت اقامت دائم .

تبریک : جناب آقای خشایار خان خسته ، تولد جناب عالی را به شما تبریک عرض نموده ، از درگاه خداوندگاران ، شادمانگی و شادخوارگی سرکار را آرزو می نماییم .

اطلاعیه : شماره هفتم مجله ماها ( مجله اینترنتی همجنسگرایان ایرانی ) منتشر شد . برای دریافت این مجله با نشانی majaleh_maha@yahoo.com تماس حاصل نمایید .

آموزش : آموزش تضمینی سنگدلی در ده جلسه ( جلسه ی اول رایگان ) .

تبریک : جناب آقای خشایار خان خسته ، تولد جناب عالی را به شما تبریک عرض نموده ، از درگاه خداوندگاران ، شادمانگی و شادخوارگی سرکار را آرزو می نماییم .
.
.
.




12:50 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 30 خرداد 84

قرن ِ بازی

.
.
.
یکم
... انگار توی یک خوابیم همه ، که هی ازش می پریم . هزار بار . یک خواب که هر بار خیال می کنیم بزرگ شدیم و بیدار می شویم و می بینیم همان بچه ای هستیم که از هزار قرن قبل بودیم و باز فراموش می کنیم و می خوابیم .
.
دوم
... مثل یک بازی بزرگ که من و تو توش باشیم . یک بازی ، که نه از الانش با خبری ، نه از بعد ، نه از همهمه های شلوغ پشت پرده . یک بازی ، پر ِ تاریکچه های روشن نشدنی .
.
سوم
... اصلا کار خوشایندی نیست ؛ ولی با هم به اکبر هاشمی رای بدهیم .
.
.
.




23:33 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

پنج شنبه 19 خرداد 84

[ ... ]

.
.
.
در سینه دلم گم شده تهمت به که بندم ؟
غیر از تو در این خانه کسی راه ندارد .
.
گمش کردم . به همین سادگی . گم شد . از خواب که می پرم می بینم نیست . نبود . رفته. خیس عرقم و تشنه . سر درد دارم ، گلو درد ، درد و زهر مار .
نمی دانم باید از کجا شروع کنم . شلوغ است همه جا . مردم از سر و کول هم بالا می روند . ماشین ها ، بوق ، پرچم ، چراغ قرمز . ایــراااان ، ایران ، هی هی . چی کار کنم من ؟ مردم تنه می زنند و قهقهه . زیر دست و پا نرود یک وقت . اعصابم خورد است . آقای میم را توی کتابفروشی سپهری می بینم . مانیفست را هم می دهم بخواند . می گفت من که انتخاباتی نمی بینم که بخواهم رای بدهم . می روم یک جایی که همه ی در و دیوارش را عکس چسبانده اند . به اصلاح طلبان رای بدهید ! معین ، مصطفی . آقا ببخشید یک پسربچه ندیدید اینجا آمده باشد ؟ گریه هم بکند ؟ گم شده . تحریم ، دموکراسی ، مانیفست . گنجی ، اکبر . گنجی هم گم شده . چهل و هشت ساعت است که هیچ اطلاعی از وی در دست نیست . ولی من دنبال پسر بچه خودم می گردم . شاید دستگیرش کرده باشند برده باشندش زندان . من رای نمی دهم . پسر بچه توی دلم زندانی شده بود . همه اش هم گریه می کرد این آخری ها . چقدر هم استخوانهام درد می کند . چه ام شده ؟ دهنت را باز کن ... مهم نیست . آمپول ، استامینوفن ، مایعات ، قرقره ی آب نمک . پسر بچه ی من را نیاورده اند اینجا ؟ ما اینجا مریض زیاد داریم . چه شکلی بود ؟ به شکل خلوت خود بود . و با تمام افقهای باز نسبت داشت . سپهری ، سهراب . صداش هنوز توی گوشم است . زار زار گریه می کند . از توی بالشم صداش را می شنوم شبها ، از لای صداهای محو و نافهوم تلفن ، حتی از توی یخچال . درش را وا می کنم . اهالی یخچال زیر یک نور زرد خوابیده اند . بچه ها متشکریم . تشنه ام . شیشه ی آب خالی است . تهی . جام ِ تهی . آخرین اثر استاد . شجریان ، محمد رضا . صدای پسر بچه را از توی نوار می شنوم . دارد گریه می کند . چه مرگش شده آخر . مرگ . دارم می میرم انگار . تب دارم خیلی . سی و نه و نیم . ولی سردم هم هست . تب و لرز . و این یعنی تناقض ، خصیصه مشترک انسانها در جوامع مدرن . مدرنیته ، مدرنیسم ، مدرنیزاسیون . و اینک اصلاح طلبان ! دوباره می سازمت وطن . بهبهانی ، سیمین . وطن تو دل من است کره خر ، کدام گوری رفته ای تو ؟ همین جاهاست ولی ، من که می دانم . یک جایی توی همین شلوغی ها . آن ور چند تا پسر دارند می رقصند . یک پسربچه ندیدید این دور و بر ؟ گریه هم بکند ؟ ایران چی کارش می کنه ؟ سولاخ سولاخش می کنه . سولاخ . آمپول تست ، آمپول پنی سیلین ، آمپول ضد درد . سفت نکن ، آها ... خُب تمام شد . چه بوی الکلی می آید . عرق سگی همین است دیگر . سلامتی . دومین بارم است که مست می کنم . شُرب خَمر تا چهل روز مبطل نماز است . خمینی ، روح الله . مامان می گوید چرا چند ماه است دیگر نمازت را نمی خوانی . سکوت . سکوت . سکوت . من فقط در حضور وکیلم حرف می زنم . زرافشان ، ناصر . پرونده قتل های زنجیره ای . اعتصاب غذا ، ماراتن مرگ ، شکنجه ، زندان اوین . هتل اوین . تو داری من را شکنجه می کنی . خودت هم می دانی حتما . دلم تنگ شده . توی ماشین مجید گریه ام گرفت . سر ِ ترانه شجریان که می خواند : در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند ، به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند . ابتهاج ، هوشنگ . مثل سگ دلم تنگ شده . دل . از دل برود هر آن که از دیده برفت . تلفن هم که بی تلفن . به کی تلفن کنم که از پسر بچه خبر داشته باشد . هممم ؟ امروز صبح که با علی و علی رفته بودیم دانژه ، هر دو تا گیر دادند که چرا حرف نمی زنم من . به خودشان گرفتند . گرفتن . چند تا از وبلاگ نویس ها را گرفته اند . سرنوشت آنها در هاله ای از ابهام است . دیده بان حقوق بشر . سازمان ملل . سازمان تجارت جهانی . جام جهانی . جهانی . با ما به از این باش که با خلق جهانی ( خلق خدایی ؟ ) حالا خدایی ، چی می شود برگردی تو ؟ من اشتباه کردم . من له می شوم . متلاشی . لاشی . عوضی . خر . خیس . باران ردیفی بارید امروز . باد می آید الان . جریان باد را پذیرفتن ، و عشق را ، که خواهر مرگ است . شاملو ، احمد . خواب هم که برادر مرگ است . این جور شنیده ام . خواب . بالش ، پتو ، شب . عرقم کرده . سرم درد می کند . استخوانهام و گلوم . خسته می شوم . هنوز تب دارم . شجریان هنوز دارد می خواند . ماشین ها هنوز بوق می زنند . مردم هنوز توی خیابان اند ...
پیداش نکردم . گم شد . به همین راحتی . رفت . بی خبر . بی خداحافظی .




23:58 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چهارشنبه 4 خرداد 84

فانوس دریایی

.
.
.
باشد ...
جمله هایی هست که توی مخ آدم تاب ور می دارد . جمله هایی که ممکن است آدم یک جایی شنیده باشدش ، یا از توی کتابی خوانده باشد ، یا که همین طوری از یک گوشه ی عجیب ذهنش پرت شده باشد وسط . یا اصلا بهش وحی شده باشد – گاهی می شود . شبیه صدای کسی که ایستاده باشد آن ور ِ دشت ، و آواز می خواند و صداش از بین باد ، موجدار شنیده می شود .
.
بعضی ...
توی بعضی بازی های کامپیوتری ، بعضی جاها ، آدم بعضی چیزها ، بعضی خرت و پرت هایی می بیند که انگاری هیچ ربطی به بازی ندارد و بعدا ، هزار مرحله که گذشت ، می بینی که همان چیز به دردت خورد ؛ و بعضی وقت ها که اصلا همه ی بازی بستگی پیدا می کند به همان – که دیده باشیش یا نه ، که برش داشته باشی یا نه .
.
هیچ ...
یک عنکبوت که تار می تند هیچ صدایی ندارد . هیچ کی نمی فهمد . حتا وقتی هم که بافته شد و تمام شد ، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، ممکن است کسی نفهمد ، نبیند و توش بیفتد ، که اینجاست که هر چی بیشتر دست و پا بزنی ، بیشتر گیر می افتی و هیچ کاریش هم نمی شود کرد .
.
هایی ...
گاهی وقت ها که به روزها و راه هایی که ازشان گذشته ام نگاه می کنم ، می بینم پسرهایی و آدم هایی هستند توی زندگی که توی فواصل خاصی هی با آنها برخورد می کنی ، هی می رسی بـِهِشان . مثل روشنایی یک فانوس دریایی ، یا شبیه تموج یک زمزمه ی دوردست ، می آیند ، می روند ، می آیند ... . یا آدم ها و دوست هایی در حاشیه ، که یک وقت هایی به خودت می آیی و می بینی که بودنشان چقدر لازم بوده – در حد مرگ ، مثل یک کلید ، یا که یک رمز ، که یک وقتی یک جایی یک در ِ خیلی گنده را واسه ی آدم وا می کنند . آدم هایی هم هستند ، که یک وقتی وارد زندگی می شوند ، و – بدون این که خواسته باشی ، می شوند یک حلقه ، که تو و خودشان را گیر می اندازند ؛ و کسان دیگر هم حلقه هایی دیگرند ، تارهایی نامریی که پیچ می خورند توی هم ، و هر پسر جدید ، حلقه ای ست تازه ، که گیر می کند به همه ی حلقه های قدیم .
.
.
.




22:57 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 24 اردیبهشت 84

موسیقی انسانی

.
.
.
حال و هوای آدمها ، شبیه یک قطعه ی موسیقی است . یعنی یک جورهایی می شود این دو تا را به هم ربطش داد : از یک جا شروع می شود ، پیچ می خورد ، اوج می گیرد ، تاب می خورد ، موج ور می دارد . زندگی ، آهنگ است و آهنگها گاهی ، یک جاهایی دارند ، یک اوج هایی ، که آدم را دیوانه می خواهد بکند . یا یک جاهایی که برعکس ، خیلی نچسب و نخراشیده ست انگار .
.
نگاه که می کنم ، به دور و برم ، به خودم ، خیال می کنم وسط یک گروه موسیقی ام – یکی از نوازنده هاش مثلا . نشسته ام توی یک بداهه نوازی گروهی . هر کسی ساز خودش را می زند ، برای خودش ، من هم ، ولی چیزی که شنیده می شود یک نغمه ی یکصداست ، یک جور نجوا ، یک زمزمه از جنس دلتنگی .
.
زخمی نیست . دلخوری ای هم نیست . فقط سازی هست که از کوک در رفته ؛ و من می نویسم که زنده ام . هیچ آدمی تا حالا از دلتنگی نفله نشده ، منم این نغمه ی ناجور را می شنوم و طاقت می آورم . چیزی هست که گذراست . و آدمها گاهی سر ِ لچ اند با خودشان .
.
زندگی شبیه یک جور آهنگ است ؛ و من هنوز به همنوازی فکر می کنم . هنوز به همنوایی .
.
.
.




21:35 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک شنبه 4 اردیبهشت 84

...

.
.
.
ده بار تکرار کنید :
غار ِ غول دار ، غول ِ غار دار
.
( یک و یک و یک ... )
.
.
.




16:43 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

جمعه 5 فروردین 84

دریا و ساحلیم

.
.
.
... و کشتی کنار ساحلها پهلو گرفت .
.
.
.




16:41 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه 18 اسفند 83

ماجرای عجیب آقای π

.
.
.
همیشه هست . همیشه . شبیه یک جور زنگ خطر ، که توی همچین وقت هایی صدا می کند . یا مثل یک کنه ، که می افتد توی جان آدم . انگار که نخواهد یک لحظه هم که شده آرام باشی ، آرامش داشته باشی . می آید و ول کن هم نیست ؛ درست در همین لحظه هایی که حس می کنی همه چی بر وفق مراد است ، یا که داری تکه های خودت را از روی زمین جارو می کنی ، یا که همه ی چیزها را – به خیال خودت – گذاشته ای سر جاش . یعنی ... می خواهم بگویم درست در همین لحظه ای می آید که دلت می خواهد بنشینی و یک نفس عمیق بکشی و دست هات را حلقه کنی پشت سرت و بگویی : آه ...! خودش است ! خود خودش ! ولی نمی شود . می آید و می شود خوره ی وجود آدم ...
.
در مورد آقای پی هم همین طوری بود . آخر قبلاها خیال می کردم ، پی یک چیزی است مثل یک بادبادک سبز رنگ ، که یک سر دارد شبیه عدد سه ، و یک نخ که بادبادک هی می رود بالاتر و نخ هم تمام نمی شود اصلا . این جوری نبود اما ، اشتباه می کردم . آقای پی که انگاری خودش فهمیده باشد من دچار سوء تفاهم شده م ، یک روزی آمد و دست داد و خودش را این طور معرفی کرد : سلام ، من ، سه ممیز چهارده ، پونزده ، نود و دو ، شصت و پنج ، سی و پنج – و درست در همین لحظه بود که " او " پیداش شد ، همان کنه ی خوره وار را می گویم . مثل یک پروانه ی تازه از پیله درآمده ، آمد و شروع کرد موی دماغ من و آقای پی شدن . و آقای پی مجبور شد که دوباره بگوید : من ، سه ممیز یک ، چهار ، یک ، پنج ، نه ، دو ، شش ، پنج ، سه ... و باز او بود که سر و کله اش پیدا شد و آمد وسط ما دو تا بال بال زدن . اصلا نمی دانم چه مرگش بود .
.
... خلاصه کنم : آن روز آقای پی مجبور شد خودش را آخر سر این جور معرفی کند :
من پی هستم . پی ، مثل پروانه .
.
.
.
کتابخانه ی دانشکده
ساعت 16:30




09:45 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 8 اسفند 83

سیاه مشق

.
.
.
همه ی هستی من آیه ی تاریکی ... تاریک ... تاریکی ... ( بعدش چی بود ؟ )
وارد جلسه می شوم . هزار ردیف صندلی های شماره دار که هر ردیف تا ابدیت کش آمده . چه مضحک ! مداد و خودکار و پاک کن و کارت و ساعت و عینک را می چینم روی میز . منگم .

همه ی هستی من آیه ی تاریکی است که ... که تو ... تو ...
داوطلبان ، شروع کنید ! صدای در هم و برهم هزار تا دفترچه که با هزارتا دست بالا می آیند و هزار بار ورق می خورند . و صدای اکوی یک کورنومتر ، توی سالن : تیکتیک تیکتیک تیکتیک تیکتیک . چقدر مسخره .

همه ی هستی من آیه ی تاریکی است ...
سرم می خارد . سوال سیزدهم : اگر یک الکترون نسبیتی با اندازه حرکت زاویه ای ثابت ، و طول موج معلوم ، در یک میدان مغناطیسی قطبیده ی وابسته به زمان ...

همه ی سرها پایین است . صدای راه رفتن مراقب . احساس سنگینی می کنم . به هر کلمه که نگاه می کنم ذوب می شود و از لبه ی کاغذ سُر می خورد و می چکد کف سالن . فکر کنم ثانیه ها هم باید یک چیزهایی باشند مثل این صندلی های مرگبار که هیچ وقت تمام نمی شود . که تو را در خود تکرار می کند ...

... هستی من ...آیه ... که تو را در خود ... تکرار ... تکرار ...
دنیا دور سرم تاب ور داشته . سوال 75 : شرائط انتاج شکل دوم قیاس : الف) موجبه بودن صغری و کلیت یکی از دو مقدمه . ب) موجبه بودن صغری و کلیت کبری . ج) اختلاف دو مقدمه در کیف و کلی بودن کبری . د) هیچ کدام . احمقانه های منطقی .

همه ی هستی من ... آیه ی تاریکی است که تو را ... در خود تکرار ... تکرار کنان ؟ ( ؟ )
گیر کرده ام روی سوال 137 . سرم را بالا می کنم . همه ی صندلی ها خالی است . سنگین شده ام . تیکتیک تیکتیک تیکتیک تیکتیک . نگاه می کنم به ساعت روی دیوار ، عقربه ها ذوب می شوند و سُر می خورند و چکه می کنند کف سالن .

همه ی هستی من عبارت از یک آیه ی تاریک می باشد ، که جناب عالی را در خودش تکرار کرده است .
رابطان اجرای بند 7 . حالم خوب نیست . ضعف کرده ام . سوال 666 : همه ی هستی من آیه ی تاریکی می باشد که ... : الف) تو را در خود تکرار می کند . ب) من را در خود تکرار می کند . ج) تو را در من تکرار می کند . د) الف و ج را در ب تکرار می کند .

حالت تهوع دارم . - مراقب ! - چی شده ؟ - نمی دانم ، حس می کنم همه ی هستی من آیه تاریکی ... دستم را می گذارم روی شکمم و بالا می آورم و یک مشت کلمه های ریز و درشت می ریزد روی صندلی و زمین . سرم گیج می رود . سعی می کنم از لا به لایشان چند تایی را بیاورم بیرون : هستی – همه – من – همه – تاریکی – هستی – آیه – من – تاریکی ... تو را پیدا نمی کنم این وسط . نیستی تو . کجایی لامذهب ؟!

گرمم شده . دقیقه ها تند و تند چکه می کنند توی کله ام و سرم باد می کند . نفسم در نمی آد . تیکتیک تیکتیک تیکتیک . ای لعنت به ارسطو و تو و نیوتن و من و فروغ ! آی ... سوال 18254 : همه ی هستی من چیست ؟ الف) یک آیه ی تاریک . ب) یک آیه ی روشن . ج) هزار آیه ی کم نور . د) آیه نیست .

وقت تمام شد ! لطفا دفترچه ی سوالات را با دست چپ و برگه ی پاسخنامه را با دست راست بالا بگیرید . رابطان اجرای بند 1000 . کاغذها را بالا می گیرم و بهشان نگاه می کنم . نوشته ها ذوب می شود و چکه می کند و می رود تو آستینم : تیکتیک تیکتیک تیکتیک تیکتیک .

همه ی هستی من آیه ی تاریکی است که تو را در خود تکرار کنان ...
.
.
.




16:40 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه یکم اسفند 83

همخوابه شدن با باد

.
.
.
خوش آن کاروانی که شب راه طی کرد
دم صـبـح اول ، بـه مـنـزل نـشـیـنـد ...
.
.
.
تو نیستی . تو نیستی ...
.
.
.
صبح است ، سرد ( صبح شبگیر ) . ابر خنکی که وسط سینه ام دل دل می زند . نگرانم ( از چی ؟ ) . من : خواب ، بیدار . پر از دلهره ی آبی ِ قبل ِ صبح . رنگ ها هنوز بیدار نشده اند . دیر شده . پنجره ی باز ( از کِـی ؟ ) . باد . باد . باد . می آید ، مرور می کند . تمام کوچه های وجود من را . ( من سردم است )
.
.
.
تو نیستی . تو نیستی ...
.
.
.
خوابم انگار . توی ماشین ( رانندگی با جنون ) . یک صدا . از جنس تنهایی . اینجاست . توی باد ، که می آید تو ( دیوانه وار ) . از پنجره . خیسی دشت های دو طرف . سرعت . سرعت . سرعت ( فرار می کنم من ؟ ) . خلوت جاده ی صبحدم . دشت ها ، سنگ ها وحشیانه می گذرند از کناره های ماشین . دلم می خواهد بدوم . ( خوابم من ؟ )
.
.
.
تو نیستی . نیستی ...
.
.
.




16:37 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یک شنبه 20 دی 83

نهفت

.
.
.
پیش آمده بود که خیال کنم پیداش کردم ؛ آخر خیلی وقت بود که پی اش بودم . خیلی وقت بود که هر وقت فرصتی دست می داد ، یواشکی و قایمکی ، لا به لای همه ی قفسه ها و کتاب ها و کمدها را می گشتم . جاهایی که آدم خیال می کند حتما یک چیز جالب ، یک چیز مهم ... چه می دانم ، یک چیز فراموش شده آنجاها هست . حتی زیر تخت و لا به لای لباسها را هم می گشتم . یا مثلا وقتهایی که با بچه ها می رفتیم کوه ، حس می کردم الان است که یک جایی روی زمین ، لا به لای سنگ ها ببینمش . وقت هایی هم بوده که کسی – معمولا یک پسر ، احتمالا خوشگل – داشته با من حرف می زده و من هم در حالی که تو نخ ریزه کاری های حیرت آور لب و چشم و دهان بودم ، منتظر بودم تا پیداش بشود ، از یک جایی وسط ما دو تا ، مثل یک پروانه ی قرمز بی نظیر ، پیداش بشود و بعد هم لای دو تا مشتم بگیرم و بدوم و فریاد بزنم : ایناهاش ! گرفتمش ! همیشه که تنها می رفتم خیابان ، زیر چشمی و با احتیاط ، شیشه ی بی ربط ترین مغازه ها را ورانداز می کردم و حدس می زدم باید همین حالا ها وسط این ویترین ببینمش . یک زمان هایی هم سرخورده می شدم به هر حال . خیال می کردم خیلی وقتها پیش ، یک جایی جا گذاشته ام اش . مثلا توی مدرسه ی دوران راهنمایی ، توی یک از آن کلاسهای خالی ، شاید زیر یک نیمکت . یا مثلا – تصورش را بکنید – لای اسباب بازی های زمان بچگی . آلبوم ها و کلکسیون کبریت و جعبه ی یادگاری ها را هم گشته ام ، و صفحه به صفحه ی فرهنگ لغت ، و حتی – خجالت آور است – تمام فایل های کامپیوترم را . اما نبود ... .
شما اگر دیدیدش ، حتما به من خبر بدهید . ایمیل من را که دارید : همزاد – ات – یاهو – دات – کام . اگر لازم شد شماره ام را هم می دهم . مژدگانی ؟ باشد ، خیالی نیست . ولی اگر پیداش کردید ، نامردی نکنید ، به من برش گردانید ؛ آخر به چه درد شما می خورد ؟
.
.
.




16:35 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه 8 دی 83

عبور ...

.
.
.
پسربچه ای هست توی دلم ، که بیست و چند سال ، این بغل ، توی این حیاط خلوت ، واسه ی خودش بازی می کرده و حالا ، این روزها ، نمی دانم چه اش شده ، زار زار گریه می کند ، اشک می ریزد . صداش ، محو و مبهم ، انگاری که از ته یک سرداب سرد باشد ، یا از آخر کوچه ی ساکت و برفی ، همه اش توی گوشم تاب ور می دارد . نمی دانم ولی ، نمی فهمم ، چه زنگ و آهنگی هست توی این گریه و صدا ، که تلخ است و خواستنی . مثل هق هق همان زندانی ِ فراموش شده ، که می خواهد بعد ِ هزار سال ، از میله ها ، آدم ها ، دیوارها ، خداحافظی بکند ، برود .
آی ... پسر بچه ، پسر بچه !
آهای ، دلواپس ِ دلتنگ !
گریه کن
بیشتر ...
بیشتر ...
.
.
.




16:30 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چهارشنبه 25 آذر 83

دلنگان

.
.
.
پریروز :
گوشی تلفن را بر می دارم ، باز هم ناامید کنندگی ِ یک صدای زنانه : مشترک گرامی ، تلفن شما به دلیل عدم ... لعنت !
.
.
.
دیروز :
اوضاعی دارم من . تب دارم و می لرزم . برف و باران از آسمان می آید و آب از چشم و دماغ من ، از یکی یکی منفذهای پوستم . عرق می کنم و سردم می شود . دهنم تلخ شده و گند ( مثل خودم ) از چرک گلو شاید ( یا چرکهای دیگر ) . یک هفته است که این سرماخوردگی ِ فرسایشی و من ، با هم سر لج افتاده ایم و هیچ هم از هم کم نمی آوریم . من هم آویزان شده ام بین خواب و بیداری ِ خودم ، بین تب و لرزی که دارم . نشسته ام لای یک مشت دستمال های کاغذی نیمه خیس ، خاطره های نوستالژیک و تصمیم های تازه – که همه شان مچاله مچاله دور و برم را پر کرده اند . گیر کرده ام بین خودم و صفحه و کلید و کاغذ و رخت وخواب و لیوان و چای و شب .
.
.
.
امروز :
من عاشق شدم . امروز توی بیمارستان . عاشق یک دختر کوچولوی تپلی که آمد و آخرین لقب خانوادگی ِ زندگی ام را به من داد : عمو !
.
.
.
الان :
صدای گوشنواز بوق آزاد تلفن ... و دیگر هیچ !
.
.
.




16:29 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه 17 آذر 83

کنسرت کلمه های کوک نشده

.
.
.
پیش درآمد :
.
بیداری . سرمای بی ابر صبح . خیره ماندن به بخار داغ چای . و من که پُـرم از یک پسرانه ی بدون اسم ، یک جور خنکی ، که زیر تمام پوستم را قلقلک می دهد . پسرانه ی رنگ وارنگی که تشنه می کند ؛ که تمام روز ، یادم می اندازد هنوز خشک نشدم ، هزار بار یادم می آورد می شود هنوز هم بدون بهانه عاشق شد ، معشوق بود ، دوست ماند .
شناگر هست و آب اما ...

.
.
.
درآمد :
.
آدم ها . حال و هواهاشان . احساس هایشان . و هزارتا نخ نازک که بند شده به همه ی اینها ؛ هزار تا نخ نامریی ، که یک سرش وصل است به خودت ، یک سرش ( ناپیدا ) به دست ها و دستگیره هایی . خیال می کنم ( چند وقتی است ) که دویست – سیصد تایی از این نخ ها پاره شده اند ، بفهمی نفهمی لنگ می زنم ...
آهای ، آن بالا ! خیمه شب باز !

.
.
.
چهار مضراب :
.
تریای دانشکده . آرامش بعد از امتحان . و یک صندلی که روش می نشینم . خودکار . کاغذ . به اضافه ی یک لیوان چای ، هزار تا قند ، و پسری که از در می آید تو ، با یک موج سرما ، رد می شود . و هاله ی سرد و خواستنی ِ بدنش ، که می ماند و کش می آید ، و روی تن ِ کاغذ و من رسوب می کند .

.
.
.
تکنوازی :
.
دانشگاه . آذر . شانزدهم . و روزی که آمد و رفت ، مثل همه ی روزهای دیگر ، همان جور بی معنی و با عجله . مثل همه ی این چهار سال ، همه ی این هزار ترم .

.
.
.
آواز :
.
اتاق . زنگ تلفن . و صدایی که می گوید پدر سیروس مرده ... و هزار تا نخ نامریی که یکهو توی هم گره می خورند . لا به لای دفترها می چرخم ، و پیدا می کنم ، شعر سیروس با خط خودش ، که هزار سال پیش ، ( سوم اردیبهشت هشتاد ) برایم نوشت :

و آفتاب نیمه وقت
کنار راهرو
یا توی کمد
یا اصلا هر جایی که فکرش را بکنی
و جنازه ام
که لای میله های پنجره گیر کرده است .

فردا . مجلس ختم . و دیدار سیروس ( بعد از چند سال ؟ ) و تصور تلخ و خوشایند ِ آغوش اش و دلداری .

.
.
.
ضربی :
.
زمان . آدم ها . و فراموشی ، که اسم دیگر همه ی ماهاست . همیشه فراموش می کنیم ، یادمان می رود . حتی فراموش می کنیم که واسه ی زندگی کردن ، یک قلب سوم هم لازم داریم ؛ یک قلب که باهاش زنده ایم ، قلبی واسه ی دوست داشتن ، و یک قلب برای ...
فراموشی ، خودخواهی ، بعضی وقت ها از یک جنس اند .

.
.
.
تصنیف :
.
این قافــله ی عمر عجـــب می گـذرد
دریـــاب دمــی که با طـرب می گـذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیـش آر پـیاله را ، که شب می گذرد

.
.
.
رِنگ :
.
من . پنجره . خیره ماندن به حرکت نامحسوس ابرهای عصرانه . و جای تو خالی است . من هنوز هم دنبال بهانه می گردم . من دنبال اسم می گردم ، اسم تازه ، اسم هزارم ، واسه پسرانه ی این روزهام .

.
.
.




16:25 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شنبه 7 آذر 83

زمزمه ی گِلاکِت

.
.
.
دیشب بود ،
نصفه شب ،
و خیسی بالش بوی پر ِ مرغ می داد .
به خودم گفتم تو خری . توی رختخواب بودم و خوابم نبرده بود و گفتم من خر نیستم ، من گوسفندم و پهلو به پهلو شدم و نگاه کردم بــه گوسفندهایی که از در اتاق یکی یکی آمدند تو و از توی دیوار رد شدند و رفتند و – با این که بو می دادند – تک به تک شان را شمردم تا خوابم برد و صبح از بوی مرغ بود یا گوسفند ، که از خواب پریدم و یادم آمد به هزار تا گوسفند سلام کرده ام ، هزار بار ، شمرده ام تا خوابم برده و توی خواب ، یک جادوگر گیج بود توی یک جنگل ِ گم شده ، که آمد و مرا طلسم کرد و طلسمش را فراموش کرد و رفت و من یک جایی وسط جنگل و اتاقم گیر کردم و دیدم که خرم و پدر ژپتو آمد و مرا نشناخت و رفت و یک فرشته ی مهربان ِ سفید بود ولی ، که بال داشت و پر ، و پرها بوی مرغ می داد که از خواب پریدم و یادم آمد
دیشب
نصفه شب بود
که از خیسی بالش ،
بوی خریت من می آمد .
.
.
.




16:24 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه 26 آبان 83

خوشی های پسرانه ی یک همجنسگرای حامله

.
.
.
عشقبازی می کنم ، با تصور ِ اندام ِ لاغر شده ی هوس آلود ِ خاطره انگیز ِ آرمان ، با بوی دود ِ برگهای زرد ِ توی جوب ِ بی آب ِ کوچه ی باریکی که انگار پاییز توش گیر کرده ، با نوشته های قلقلک کننده ی مثل باد ِ صبح ِ queer( که بعضی وقتها هم سماجت ِ قلقلک ها پوستت را خراش می دهد ) ، با موج ِ سرزندگی که انگار یکهویی وول زده توی همه ی آدمها ، با گپ های شیرین ِ دلچسب ِ اینترنتی ِ با رفقای بزرگ ِ ندیده ی دوست داشتنی ، با بوی شدید ِ عجیب ِ معلوم نیست از کجای عصرهای پاییزی ، با رنگ ِ فیروزه ای ِ کادو تولدِ یک دوست ِ هنرمند – که با دیدن هدیه ذوقمرگ می شود ، با صدای تلفنی ِ شبانه ی خش دار ِ خسته ی خشایار – که می خزد لای خطوط ِ ذهنم ، با خیال ِ دل - وا - پسی ِ ملاقات ِ اول ِ توی ایستگاه ِ راه آهن با یک دوست ِ از راه دورآینده ، با عطر ِ سیب ِ پژمرده ی یک ماه و یک هفته مانده ی یادگاری از آرمان ، با عشوه های کمرنگ ِ پسرهای روسپی ِ خیابانهای شهر ، با نگاه ِ متعجب ِ گربه های توی پسکوچه – وقتی از کنارشان رد می شوم ، با شوق ِ رنگ وارنگ ِ بچه های مدرسه ای ِ تازه تعطیل شده ، با صدای اذان ِ بیرون از تاکسی ِ در حال ِ عبور از کنار ِ یک مسجد ، با بوسیدن ِ لبهای داغ ِ همان هنرمند ِ ذوقمرگ شده ی قبلی ، با گرداب های کوچک ِ ناگهانی ِ بی حساب ِ افسردگی ، با حرف های گیرای مثل ِ چای ِ داغ ِ توی عصر ِ سرد ِ سهراب ، با هیجان ِ جنون آمیز ِ رانندگی با سرعت 150 ...
.
.
.
عشقبازی می کنم ،
با همه ی اینها
حامله می شوم ،
با هر معاشقه ای حامله می شوم ،
بچه هام را – با خوشی – سقط می کنم
یکی یکی
دوباره عشقبازی می کنم ،
حامله می شوم ،
می کُـشم ،
عشقبازی می کنم .
.
.
.




16:21 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دوشنبه 11 آبان 83

یادکرد

.
.
.
کی فکرش را می کرد ؟ که دل من دوباره برای تو تنگ بشود ؟ برای تو و عشقبازی ها و تنبازی های ساده ای که تو شروع کنی ؟
کی ؟
.
.
.
یادم آمد تنهام . یادم آمد دوستت دارم ، دوستم داشتی . یادم از گرمای سینه ات افتاد ، وقتی سرم رویش بود و – آرام – بالا و پایین می رفت ، مثل یک بطری روی یک موج ، بطری ای که یک روزی ، به یک امیدی ( یا هزار تا ، چه فرقی می کند ؟ ) رها کرده باشندش و حالا ... . بطری ای که توش نامه ای باشد ، به تو شاید ، که شاید هم این جور شروع می شود : کی فکرش را می کرد ... ؟
.
.
.
یادم آمد اینجا ، توی اتاقم ام . کنار خودم . با همه ی هیجان و داغی خودم – همان داغی هایی که بعضی هاش بعضی وقتها تمام تنت را می سوزاند ، از حسرت نبودن ِ ... .
.
.
.




16:18 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

سه شنبه 5 آبان 83

از لای باد

.
.
.
بامداد
باد می آید . من مهدی ام هنوز . هنوز همجنسگرا ، هنوز زنده ام . ایستاده ام – تبدار و تشنه و گم – و نگاه می کنم . وسط این جاده ، جلو بیست و سه پاییز ، جلو بیست و سه آبان ؛ پشت سرم خاک ، فقط حسرت و سنگ ؛ و جلو ... .
.
.
.
صبح
تنم داغ و دستم سرد است . صبح می شود . صبح شهوتناکی که می توان تصرف و تصاحبش کرد . همه اش را . صبحی که – خیس و سرد – مال من است ( چرا نه ؟ ) . صبحی که می تواند شروع همه چیز ، شروع همه ی روزهای مانده ی زندگی آدم باشد ، می تواند تمام نشود .امروز ... .
.
.
.
ظهر
مبارزه می کنم . هر لحظه . با نیروهای غریبی که توی سیاهی های خودم کمین کرده اند و هر از گاه ، یکیشان جلو می پرد و چنگی می زند . توی تاریکی . مبارزه می کنم با زوال : هجوم خوره وار ذهنیات بی اراده و سرگردانی که از همه سمت خیز ورمی دارند . چیزهایی که هستند و نمی دانی ، نمی فهمی چی هستند . مبارزه می کنم با کلمه ها ، با نوشتن وننوشتن . با بیمارواره ها .به همه چیز می چسبم ، به یک مکالمه ی ساده ی روزمره ی توخالی با راننده تاکسی ، به زنگ تلفنی که قبل از ورداشتن گوشی قطع می شود ، به راهروهای خسته و خرفت دانشکده ، به گره خوردن نگاهم با نگاه پسری توی خیابان ، به روزهایی که می خواهند مثل یک قبیله مهمان ناخوانده و ناخواسته بیایند ( کجا بیایند ؟ ) می چسبم به همه ی اینها و سنگین تر می شوم . مبارزه می کنم با سنگینی های چسبنده ی تکراری .
... با خاموشی و ماندگی و لختی .
.
.
.
عصر
کتابهای فوق لیسانس با بی خیالی و خماری نشسته اند و دارند نگاه می کنند ، به من ، که دارم تایپ می کنم . انگار اصلا برایشان مهم نیست که من چند ماه دیگر کنکور دارم ، که باید بخوانمشان .
.
.
.
شب
یکی صدا می زند انگار . صدا می کند ، درست وقتی می خواهی خواب باشی . همهمه از همه جاست : از پشت در ، از زیر فرش ، از فاصله ی بین " تیک " و" تاک " ، از لای باد ، از توی کمد ، از پاهای کسی که راه می رود ، از زنگ شترها .چهارده روز و شب توی هم بخار شدند و رفت . چی ماند ؟
.
.
.
باد می آید .




16:15 مهدی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .












▪ پست‌الکترونیک ▪
▪ صفـحه‌ی نخست ▪


براده‌ها: ارتفاع